وبلاگ رضا شيخ محمدى

 
دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤
به اين وبلاگ سر بزنيد!



«محکمه در پرايد!» اينجا را بخوانيد!

 

رضا شيخ‌ محمدی


شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
فعلا در اين وبلاگ‌ها می‌نويسم!

تا اطلاع ثانوی در اين وبلاگ‌ها می‌نويسم:
http://sheikhak.blogfa.com

http://sheikhak.parsiblog.com/

رضا شيخ‌ محمدی


سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
ذوقزده‌ی کشف يک وبلاگ خوبم!

هشتم خرداد در راه است كه وقتى بيايد، نويسنده‏اى كه من‏ باشم، چهل‏ساله خواهم شد; ولى پست‏هاى بى‏كامنتم در اين وبلاگ، نشانه‏ى‏ ناكامى من در روان‏نويسى و جلب خواننده است.
ناسپاس نيستم و  امشب شكرگزار خدايم هستم كه‏ به وبلاگ قشنگى لينكم كرد كه جملاتى از آن، به گريه‏ام انداخت.
امروز بدخلق بودم با خانواده و با امين سيزده‏ساله‏ام؛ و تلخكامى امروز با شيرينى‏ خواندن وبلاگ www.golhayema.persianblog.ir در هم آميخت. چقدر خانم نويسنده‏ى ابن وبلاگ، خوب زندگى مى‏كند؛
چقدر اين خانم خوب به زندگى نگاه‏ مى‏كند؛
چقدر اين خانم نگاهش را به زندگى، خوب مى‏نويسد!

رضا شيخ‌ محمدی


شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
مجمع التّقريب بين الدّين و البيدينی!
 

زينب‌خانم ژيان‌پناه در پاسخ به آخرين پيام حقير فرموده‌اند:

 

 

 

نويسنده: zinab

جمعه، 9 اردىبهشت 1384، ساعت 22:26

من مسلمانم! چون اسلام بخشی از هويت من شده است( نمی گويم خوشبختانه يا متاسفانه!). دنبال اسلام حقيقت هم رفتم و اونچيزی که پيدا کردم اسلام بدون فقه بود! اسلام بدون مفسر! بدون مرجع تقليد! بدون .... . بگذريم اگه خيلی دلت خنک می‌شه که بگم نماز نمی خونم بدون که نمی‌خونم!!! يعنی اونجوری که متشرعين‌ ميشه بگم بی خيال فقه شدم از خيلی وقت پيشا بدون که شدم! اگه دلت خنک ميشه که بگم نميفهمم حجاب چيه و فايده اش کجاست؟ بدون که نمی فهمم! اگه دلت خنک ميشه که بگم قرآن که می خوام بخونم سوره نساء رو جا می ندازم، بدون که جاميندازم! اگه دلت خنک می شه که در نظر من اگه زنی به شوهرش خيانت کنه همون قدر کار بدی کرده که يه مرد زن دار بره يه زن صيغه کنه و قوانين شرع مقدس رو در باره زنان عمراً قبول ندارم، بدون!!!!! نه من هيچ عقل سليمی قبول نداره! همه اينايی که گفتم مختص من نيست خيلی از آدمای نسل من دارن اينجوری زندگی می کنن. اگه دلت خنک می شه بگم هر چی می کشيم داريم از همون حوزه علميه‌ی! قم می‌کشيم همه اينا رو ميگم! ولی اينکه مسلمانم هيچ ربطی به این مسائل نداره. خوب من مسلمون شدم چون پدر و مادرم مسلمون بودن تو هم همينطور علامه مجلسی هم همينطور نويسنده «من لا يحضره الفقيه» و همه کتابای قلنبه سلنبه ديگه که توش يه جوری نوشتن که هيچ کس سر در نياره هم همينطور! من مسلمانم چون بالاخره بايد يه دينی داشته باشم! شايد ان قلت بفرماييد که می شه دين نداشت و اسپيريچوال بود آقا من دلم می خواد دين داشته باشم. دلم ميخواد دين که مجموعه ای از تجارب بشريه و آدما در طول تاريخ ازش زياد و کم کردن و وردارم و هر چی از نظرم درسته وردارم و بقيه اش رو بريزم دور! مگه زوره؟ من دنبال خوبی و عدالت و مهربونی و همه صفات قشنگ بشری ميگردم که از بچگی تو خونم کردن که معادل اين کلمات حضرت پيامبر و حضرت علی هستن! خوب من دلم می خواد همين شخصيتا رو با همين خوبياشون نگه دارم تو ذهنم! آدمايی که نون خودشونو خرج دين می کردن نه نون دين رو خرج خودشون!
من مسلمانم! خدا هم کشک نيست! واسه من نيست. به اصول دين هم اعتقاد دارم! ميخوام بگم مسلمونم که ديگران ببينند هميشه مسلمون بودن عين عده ای خاص زندگی نکردن! مسلمون بودن يعنی پيروی از حضرت پيامبر و سنت، يعنی تمشيت اميرالمومنين! نه آية ا... فلانی و بهمانی و آدمای ايکس و ايگرگ ديگه که اومدن يکی واسه من فقه نوشته اون يکی ولايت فقيه اضافه کرده. اون يکی تنباکو تحريم کرده!
آقا اين اسم منو اينقدر تو وبلاگت ننويس! فکرشو بکن من بيچاره بخوام بيام ايران اين دوستای تو که دستشون به فروغ فرخ زاد نرسيده ما رو می گيرن اعدام می کنن! اون علی لشگری بيچاره هم کلی شاکی ميشه، چون الان وبلاگت يه جورايی شده تبليغ ايشان و تحقير اينجانب حقير!!! تا اونجايی هم که از شخصيت والای ايشون سراغ دارم انسان شريف و حقوق بشری هستن و يه جورايی فاميل دوستای من هم هستن و شايد به رسم بزرگانی که در مناقب العارفين شرح حالشون اومده بخوان طرف من رو بگيرن و از مظلوم بيچاره ای مث من دفاع کنن! anyway «اللهم اجعل خيرا مما تظنني»
ببخشيد من با اينکه شعار تساهل و تسامح می دم يه هو داغ می کنم ببخشيد اگه خيلی تند نوشتم!
من اینجا سناتور هم بشم باز مسلمانم! فراموش نکن! من مسلمانم!!! شيعه هم هستم!

E-mail:  وارد نشده است

URL:  http://www.zpanah.persianblog.ir

 
 
 

در پاسخ عرض می‌کنم:

اين شير بى‏يال و دمى كه شما فرموديد، يك دين گزينشی و به قول قرآن‏ «يؤمن ببعض و يكفر ببعض» است كه به جاى اينكه شما پيرو آن باشيد و به‏ شما خط بدهد، پيرو شماست و از شما خط مى‏گيرد.
عجب! پس زينب خانم مى‏خواهند مسلمانى را نگه دارند و خود را نسبت‏ به اصول دينش باورمند نشان دهند; امّا «نماز» را كه ستون همان دين است، ببوسند و بگذارند روى تاقچه!
جان من! يا بنا را ستوندار كن; يا از اساس برش دار و فضاى سبزش كن!
مطمئن باش كه مى‏توان كاتوليك يا لائيك يا بگو «بى‏تفاوت نسبت به تمام‏ اديان عالم» بود و در عين حال امام صادق(ع) را به‏عنوان دانشمندى كه هم‏ اخلاقش خوب بود و هم «اخلاق در خانواده» مى‏گفت و هم شيمى درس‏ مى‏داد، دوست داشت و نسبت به او ابراز شيفتگى كرد. مگر ما نداريم‏ غيرمسلمانانى را كه در باب على(ع) با شيفتگى - و بسا كه شيفته‏تر از شيعيان - كتاب نوشته‏اند؟ شما هم يكى از آنها!
اگر «بيرون گود اديان» باشيد، راحت‏تر مى‏توانيد هرچه را كه در ترويج‏ عدالت و خوبى‏هاى عالم است، سلكت كنيد و اين هم خود يك تجربه‏ى‏ بشرى است!
شايد هم بتوانيد دين تازه‏اى بياوريد مركّب از بهترين‏هاى اديان عالم!
بخشى از تورات را مونتاژ كنيد به جاى سوره‏ى نسأ قرآن. تكّه‏هايى از «سينما پاراديزو» را بگذاريد به جاى فتواى تحريم تنباكو. فرازهايى از «شازده‏ كوچولوى» سنت اگزوپرى را كپى كنيد و پيست كنيد توى رساله‏هاى عمليّه و يك نقّاشى كولاژ خوشگل و يك دستكتاپ دلخواه درست كنيد و بگذاريد در ويندوزتان!
در آن صورت، هم مى‏شود در حرم امام رضا(ع) حضور يافت و اشك‏ ريخت و چند روز بعد در مراسم مذهبى يهود و جحود شركت جست و مجذوب جذبه‏ى آنها شد.
الاَّن در قم جايى هست به نام «مجمع التقريب بين المذاهب اسلامى» يعنى‏ مركزى كه بين مذاهب منشعب از اسلام (شيعه و سنّى و مالكى و حنفى‏ و...) نزديكى ايجاد مى‏كند و نوعى جمع‏بندى و همگرايى بين آنها ايجاد مى‏كند. با طرحى كه من در بالا ارائه كردم كه از ساغر هر دين الهى - چه‏ زرتشت، چه بودا، چه ماه‏پرست، چه...- سبويى بزنيم، مى‏توانيم به اتّفاق شما مركزى به نام «مجمع التّقريب بين الدّين و البيدينى!» تاءسيس كنيم و چه بسا اگر بخت يارمان و توفيق رفيقمان باشد، در اين سوى عالم طرحى براى دهكده‏ى جهانى از نوع‏ شرقى‏اش بزنيم!
همه باشند و هر كس هر چه دارد، بياورد.
آيا بهشت موعود با اين طرح، در همين دنيا شكل نمى‏گيرد؟

رضا شيخ‌ محمدی


پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤
نقل و نقد کلام خانم «زينب ژيان‌پناه»

 

سرکار خانم «زينب ژيان‌پناه» در کامنتی که برای من در پيام قبلم گذاشته است، آورده:

نويسنده: zinab

پنجشنبه، 1 اردىبهشت 1384، ساعت 19:23

يه موقع هايی می خوام بنويسما ولی نميدونم چی بايد نوشت! مدل نوشتنت يا شايد حرف زدنت، فهميدنش برام سخته! از اون نوع فارسی هاست که زياد نمی فهممش. دنيای مردونه ای که ازش روايت می کنی هم برام نا آشنا ست. گرچه تعداد زيادی از دوستان خيلی خوب و صميمی من شايد از همين جماعت مرد ها بوده اند. ولی مردای اينجوری نه! باورم نميشه مثلا مردا با هم هنوز از فساد اخلاق فروغ حرف بزنن. باورم نميشه هنوز مردهايی باشن که به خاطر اينکه کسی واسشون غذا درست کنه برن زن بگيرن! ميدونی اين مترای ارزش و اخلاقياتی که تو نوشته هاته نمی فهمم و نميدونم ولی باز چرا می خونمشون! حتما تو هم نوشته های منو نمی فهمی. يا برات يه جورين! قراره قضاوت نکنيم نه؟
در هر حال من به اينجا سر ميزنم. هر وقت برام کامنت بذاری از روی لينک کامنت خودت ميام اينجا و دنيای جالب دعای توسل و زيارت عاشورا و دعای کميل و ... دنيايی که توش آية ا... خمينی زيارتگاه داره و ميشه قرآن وقفش کرد و ... . شايد اينبار که اومدم ايران يه بار خودمو به زور وارد اين دنيای مردونه بکنم ببينم چه خبره! نميشه٬ نه؟

E-mail:  وارد نشده است

URL:  http://www.zpanah.persianblog.ir/

 

 در پاسخ خانم ژيان‌پناه می‌گويم: 

از مترهاى ارزش و اخلاقيّاتى كه در نوشته‏هاى من وجود دارد، گفته‏اى. اجازه بده راحت راجع به طبقه‏اى كه گمان مى‏كنم به آن تعلّق‏ دارى، بگويم. حسّ من اين است كه در اين طبقه، افراد، با آنكه دل خوشى از تقيدات دست و پا گير دين ندارند، به دلايلی صريحا ابراز نمى‏كنند كه‏ مسلمان نيستند و خدا كشك است و قابل شك! برعكس اصرار دارند كه‏ بگويند ما دينداريم و نماز، خيلى قشنگ است و دعا و سفره‏ى نذرى خيلى‏ خوشگل است. در عين حال مى‏گويند: از تعصّب و  ريش‏مسلكى و تظاهر به‏ ديندارى و «امر و نهى به ديگران» و آخوندبازى بيزاريم.
ساده بگم که من (يعنى رضا شيخ محمّدى) نمى‏توانم اينجورى باشم و گمان مى‏كنم‏ قابل جمع هم نيست. من ترجيح مى‏دهم اگر قرار شد روزى در طبقه‏ى شما جاى گيرم، نمازم را راحت ترك كنم و در فرم‏ها و پرسشنامه‌هايى كه پر مى‏كنم، مقابل اين سوءال كه مذهبتان چيست، ننويسم: «شيعه‏ى اثناعشرى» و در توالت كه مى‏روم تنها در حدّى كه بهداشت رعايت شده باشد، خودم را پاك كنم و اصرارى نداشته باشم‏ آب را به نيّت اينكه دارم نجس و جاى نجس را مى‏شويم، استعمال كنم. بدون‏ اينكه خودم را پيرو اسلام يا هر مكتب توحيدى ديگر بدانم، يك سرى كارهاى‏ بد را ترك كنم; مثلا حق ديگران را نخورم و به حريم ديگران پا نگذارم و همنوعانم را دوست داشته باشم و در جشن نيكوكارى شركت كنم و پول به‏ حساب زلزله‏زدگان بريزم و خلاصه اينكه در كمال بى‏دينى، خيلی مثبت و بااخلاق زندگى كنم و نيكوكار باشم و علنا هم بگويم که من پيرو هيچ دين و آئينی نيستم؛ ولی ظالم و مال‌مردم‌خور و بی‌اعتنا به حق همسايه و همنوعانم هم نيستم.
من واقعا بعضى وقت‏ها برايم سوال ايجاد مى‏شود كه آيا نمى‏توان در كمال‏ بى‏دينى (به اين معنى كه به‏ظاهر به هيچ يك از مظاهر شرع اعتقاد نداشت و هيچ دين و آيين رسمى را هم نپذيرفت) زندگى كرد و به همان عقل، وجدان و فطرت باطنى (كه قطب‏نماهاى قوى هستند) اعتماد نمود؛ همان حقيقت‌نماهای درونی که آدمی را از ظلم باز مى‏دارد و به‏ شايستگى فرمان مى‏دهد؟
از شما تعجب مى‏كنم كه چرا اينجورى نيستيد؟ دوست داريد و اصرار داريد كه بگوييد نماز عيد فطر را و شب‏زنده‏دارى شب‏هاى قدر را و دعاى‏ جوشن كبير را دوست دارم. باور كنيد نمى‏دانم چرا؟
و من اگر روزی در طبقه‏ى شما بودم، اصلا مثل شما ابراز نمی‌کردم که دلم می‌خواهد بروم حرم امام رضا(ع). فعلا جرأت نمى‏كنم نمازم را ترك كنم‏ و روزه نگيرم و تصور مى‏كنم كه در صورت ترک، جريمه‏ى بدى مى‏شوم و مى‏اندازندم جهنم! البتّه موسيقى گوش مى‏كنم و حتّى در خصوص شنيدن آواز با صداى زن كه در اوايل دهه‏ى شصت، اين كار را حرام مى‏دانستم، تجديدنظر كرده‏ام; ولى در عين حال هنوز جزو ليستم!
و خيال مى‏كنم وقتى توى ليست هستم و نمى‏توانم نماز نخوانم، ديگر مجبورم آقاى خمينی و خامنه‏اى را هم دوست داشته‏ باشم. مجبورم مايل باشم كه جامعه‏ام و همين شهر قمى كه در آن بسر مى‏برم، زنانش بى‏حجاب و بدحجاب نباشند و مردانش جز در حدّ ضرورت با نامحرمان همكلام نشوند. البتّه عملاً دارم مى‏بينم كه حدود دارد شكسته‏ مى‏شود و قم مذهبى هم در جوار حضرت معصومه(س) - كه يقين دارم شما هم‏ اين بانو را مانند برادرش امام رضا(ع) دوست داريد - دارد در مقابل مُدهاى روز رنگ مى‏گيرد و جوان‏هايى كه در خيابان صفائيّه - محلّ اسكان ما - تردّد مى‏كنند، تيپ‏ها و ظواهرشان گاه جلف است و نشانه‏هاى فرامرزى دارد.
در عين حال من و امثال من داريم در کنار همين‌ وضعيّت زندگی می‌کنيم و هنوز يکسری پايبندی‌هايی داريم. شما چه اصرارى داريد كه اعلام كنيد من مسلمانم؟!                    
                ۵/2/84

 

رضا شيخ‌ محمدی


چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤
«يادداشت روزانه؛ ۴/۱۲/۸۳»

در منزل علی بخشی خوشنويس و مدرّس قمی هستيم و شب چهارشنبه است و شب دعای توسّل هفتگی خوشنويسان. قبل از دعا، صحبت اوقاف به ميان آمد و قديمی‌های متعبّد و اهل دقّت و وقف‌های عجيب و غريبی که می‌کردند. علی رضائيان نقل کرد:
وقف‌نامه‌ای را در تهران به من سفارش داده بودند بنويسم که نکات عجيب و جالبی داشت؛ از جمله يکجا از «وقفِ قليان در معبر عمومى براى گذرندگان» ياد شده بود. علی بخشی که خودش شاغل در سازمان اوقاف دارد، نقل کرد:
اجرای بعضی از وقف‌نامه‌ها بسيار مشکل است. يکجا در وقف‌نامه‌ای از «وقف گردو در مسجد در بين‏الصّلوتين و بين بچّه‏هاى ده‏ساله‏» ياد شده بود و هدف واقف اين بود که بچّه‌های خردسال را جذب مسجد کنند. يکجا هم عوايد يک وقف، برای ترياك علما درنظر گرفته شده بود تا محتاج هر کس و ناکسی نشوند. خيلی باريک‌بين بودند قديمی‌ها.
ظاهراً فردی به نام «وطن‏دوست كه ايرانی و مقيم آمريكا و زنش عرب است، يک بار مشکلی در زندگی برای خانمش پيدا می‌شود که نذر می‌کند اگر مشکلش برطرف شود، چيزی نذر امامزاده‌ی شاه‌جمال قم کند. نذرشان برآورده می‌شود و ابتدا 25 ميليون تومان و در ادامه تا 100 ميليون‏ تومان براى تعمير و بازسازی اين امامزاده پرداخت می‌کنند و جالب اينکه خانم مزبور خودش دورادور ناظر اجرای طرح بوده تا هزينه‌ها در جای درست صرف شود.
شوهر اين خانم، کارخانه‏دارِ كارخانه‏هاى‏ متعدّدی چون زيپ، ميگو و پوشك در ايران بود و می‌گفتند اتاق فرمانی در محل اقامتش در آمريکا دارد که کابل‌های متعدّدی از آن رد شده و تمام  کارخانه‏هايش را که در ايران است، از همانجا كنترل مى‏كند.
امشب در جلسه‌ی دعای توسّل دو کلمه ياد گرفتم؛ يکی «ميسكيتْ‏» که نام مادّه‌ای است که حالت چسب را دارد و اگر روی کاغذ بمالند، بعداّ به راحتی بلند می‌شود و می‌توان با اين تکنيک روی کاغذ، خط‌های توخالی و نمايشگاهی نوشت.
کلمه‌ی ديگری که آموختم تعبير «سطر فيل‏كُش!» بود که «عبادي» -خوشنويس ترک‌زبان و ظاهراً ماءنوس با استاد موحّد - که امشب در جلسه شرکت يافته است - از آن ياد کرد و ظاهراً خود او يک بار در منزل آقای موحّد خطاب به او گفته بود که برايم از اين سطرهای فيل‌کش بنويس!
بعد از اتمام جلسه هر کس به راهی رفت. برخی با موتور رفتند و برخی ماشين. بنده با علی رضائيان خوشنويس از مقابل منزل آقای بخشى تا سر كوچه‏ى بيگدلى که از هم جدا شديم، در حدود 5/1 ساعت (تا 5/1 بعد از نيمه‏شب) پياده‏روى کرديم. در راه که می‌آمديم، صحبت‌های متعدّدی شد؛ در خصوص اصل هنر و مسائل پيرامون آن. بحث به خلقيّات و حسّاسيّت‌های خود رضائيان کشيد. من ابراز کردم که از تو رفتارهای انسانی و اخلاقی خاصّی مشاهده کرده‌ام که برای خود من درس است. در همين شب‌های چهارشنبه که بعد از اتمام کلاس تدريس خوشنويسی راهی منزل کسی می‌شوی که دعا در آن برگزار می‌شود، اگر با ماشين يکی از مدرّسين مانند معماريان يا اعرابی همراه باشي، موقع برگشت، همان ماشين را سوار می‌شوی و مشکلی نيست؛ ولی موقع آمدن، اگر ماشينی در کار نباشد و مجبور شوي در ترک موتور گازی آبدارچی انجمن در جلسه‌ی دعا حاضر شوي، موقع بازگشت هم خودت را مقيّد می‌کنی که با همان موتور برگردی و تعارف ماشين‌دارهای حاضر در جلسه را رد می‌کنی. اين‌ها برای چيست؟
گفت:
«حسّاسيّت‌هايی که دارم، ريشه در تاءثير فضای جنگ و دفاع مقدّس دارد. ببين شيخ! من در منطقه‌ی جنگی، پيك گردان بودم و يك موتور تِرل در اختيارم بود. «جعفرى» فرمانده‏ى لشگر على‏بن ابيطالب(ع) شب‌ها در کنار بسيجيان صفر می‌خوابيد و مقيّد به آداب رايج در بين برخی فرماندهان عالی‌رتبه نبود. يک شب ظاهراً پاى من در حال خواب به دست او اصابت کرده و او را از خواب پرانده بود و ديگر تا صبح نتوانسته‏ بود، بخوابد.
روز بعد فرمانده‏ى محور که از ماجرا مطلّع شد، به من اعتراض كرد و من بسيار شرمنده شدم؛ ولی فرمانده‏ى لشگر چيزی در اين خصوص به من نگفت. شب بعد ديدم «جعفری» كنج ديوار خوابيده و دستش را بين خود و ديوار قرار داده و معلوم بود می‌خواهد نگذارد که پای بسيجی ديگری احياناً به آن بخورد و از خواب بيدارش کند. من خيلی دلم سوخت و حس كردم چقدر اين مرد بزرگ است که به جای اينکه به من که مسبّب شب‌بيداری‌اش بودم، اعتراض کند، برنامه‌ی خودش را تغيير داد؛ در حالی که من يک نيروی  دون‌پايه محسوب می‌شدم و طبق عرف رايج در پادگان‌های نظامی می‌شد توبيخم کرد. هميشه ياد اين صحنه‌ها می‌افتم و هستم و اينها نمی‌گذارد خيلی راحت و ول باشم.
در خلال صحبت‌هايمان با رضائيان صحبت در باره‌ی عظمت شخصيّت حضرت امام خمينی(ره) به ميان آمد. گفت:
سالی که به نجف مشرّف شدم، خودم را مقيّد کردم که منزل محل اسکان امام را در ايّام تبعيدشان در عراق، ببينم. از طريق آقای علاّمه - از خوشنويسان قم - شنيده بودم که اين منزل در شارع‌الرّسول نجف واقع است. عراقی‌ها می‌ترسيدند که مرا به آنجا هدايت کنند و مى‏گفتند:
«پخ‏پخ!» و منظورشان اين بود که صدّام سر ما را می‌برد.
وقتی در مقابل اصرار من قبول کردند که آدرس بدهند، سرشان را اينور و آنور مى‏كردند كه كسى آنها را نبيند. در نهايت هم يک عراقی بعد از استخاره كردن، قبول کرد که اين منزل را به من نشان دهد.
با هر مکافاتی بود، آنجا را پيدا کردم. يک منزل 50 مترى بود که حدود 5 دقيقه پياده تا حرم‏ راه بود.  وقتی در منزل مزبور را در نجف به صدا درآوردم، زنى ميانسال در را باز كرد و به من اجازه داد عكس بگيرم. احساس کردم به وصال رسيده‌ام. پشت بام منزل، ديوار داشت که به آن نگاه کردم و به ياد ايّامی افتادم که حضرت امام در آنجا قدم‏زنى‏اش ترك نمىشده است. از زن مزبور ممنون شدم و مفاتيحى به او اهدا کردم. او هم تسبيحى به من داد و گفت:
«هر وقت برگشتی ايران و رفتی سر مزار امام خمينی، آن را در ضريح او بينداز!»

رضا شيخ‌ محمدی


شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤
«يادداشت روزانه؛ ۲۶/۱/۸۴»

26/1/84. جمعه است و صبح در جلسه‏ى مدرّسين انجمن خوشنويسان‏ شركت كردم. استاد آهنگران هم براى اوّلين بار در اين جلسات حضور يافته‏ بود. در خلال جلسه و قبل از ورود به اصل مطلب كه بررسى و تحليل چليپايى‏ بود كه مدرّسين نوشته بودند، بحث بر سر مركّب خوب كه بتوان با آن آثار مرغوب توليد كرد، به ميان آمد. محمّدتقى اسدى نقل كرد:
يك بار يكى از شاگردان آقاى محمّدحسين رازقى برايم تعريف كرد:
مركّبى كه استاد رازقى با آن برايمان مى‏نوشت، خيلى خوش‏كِشش بود و مركّب ما ايراد داشت و تعبير مى‏كرديم كه لجن است. به استاد گفتيم: مركّب‏ شما را از كجا مى‏شود پيدا كرد؟ دفعه‏ى بعد براى هر يك از ما يك شيشه از مركّب خودش آورد و ما را شرمنده كرد; ولى وقتى با آن نوشتيم، ديديم گِل‏ است!
به استاد ماجرا را گفتيم. رازقى گفت: من علاوه بر داشتن اين مركّب، كارهايى هم با آن مى‏كنم. حالت مچ و فيزيك من و حتّى روحيّاتم باعث‏ مى‏شود كه با اين مركّب ارتباط برقرار كنم و شما به صِرف تملّك صورى يك‏ شيشه صاحب آن نمى‏شويد!
اسدى در خصوص آقاى رضائى - مركّب‏ساز معروف زنجانى - گفت:
يك بار با ايشان تماس گرفتم و مركّب خواستم. اين فرد با آنكه 40 سال‏ است اينكاره است، به قدرى به كارش با ديد جدّى و فنّى نگاه مى‏كند كه به من‏ گفت:
مركّبى كه بايد براى امثال شما بسازم، فرمولش را بايد بگردم پيدا كنم!
اسدى افزود: رضائى براى من نقل مى‏كرد:
در قديم كه امكانات امروز نبود، براى اينكه بتوانم مركّب‏هايى را كه مى‏سازم، خوب به هم بزنم، آن‏ها را در دبّه‏ مى‏ريختم. دو دبّه در يك سمت بارِ قاطر و دو دبّه‏ى ديگر در سمت ديگر قرار مى‏دادم و با حيوان، چند كيلومتر راه پردست‏انداز را طى مى‏كردم تا مركّب‏ها خوب قوام يابد.
آقاى على بخشى هم از مركّب‏سازى به نام محمودى ياد كرد كه برايش مركّب‏ مى‏سازد.
در جاى ديگرى از جلسه، آهنگران صحبت كرد كه بايد فارسى را پاس‏ داشت. اعرابى كه كنار چليپاى تحريرشده از سوى من و چسبانده‌شده بر وايت‌برد در جوار ديگرچليپاهای نگارش‌يافته از سوی همکاران، با مطلع: «خيال روى تو هر شب به خواب مى‏بينم» نشسته بود، به چليپاى من اشاره كرد و گفت:
اگر اينطور باشد كه شما مى‏گوييد، شيخ‏محمّدى بيخود كرده «مى‏جويم» را سرهم نوشته است! اسدى شرورانه خنديد. در فكر تلافى افتادم.
دقايقى بعد اعرابى نقل كرد:
خيلى سال پيش در دوره‏اى كه آقاى رازقى امتحان عالى مى‏داد و من ممتاز، شعرى كه براى دوره‏ى عالى آمده بود اين مصراع را داشت:
«اين پنج روزه عمر كه مرگ از قفاى اوست». رازقى به من گفت:
نوشتن اين‏ مصراع، سطر را بلند مى‏كند. من (اعرابى) اين پيشنهاد به ذهنم رسيد و مشكل‏ را حل كرد. گفتم:
« پنج و روز را سر هم بنويسيد تا يك دايره كم و سطر كوتاهتر شود.» بعد از نقل اط مطلب از سوی اعرابى، ديدم وقت تلافى است! با آنكه صدايم‏ بابت سرماخوردگى گرفته بود، گفتم:
«پس شما هم اين كار بيخود را آن سال انجام داديد!» حضّار خنديدند. اسدى به اعرابى گفت:
«معلوم مى‏شود كه حرف شما خيلى به شيخ اثر كرده بوده!» دوست داشتم‏ جوابى هم به‏عنوان توپوزى براى اين كلام هم جفت و جور می‌کردم که نشد.
در جاى ديگرى از جلسه آقاى على بخشى گفت:
اگر هدف از نوشتن، اطّلاع‏رسانى باشد، بايد فارسى را پاس داشت; ولى‏ وقتى خوشنويس كار موزه‏اى و نمايشگاهى مى‏كند، طبيعى است كه دستش‏ براى خرق برخى عادات باز است.
آهنگران براى اثبات اينكه بايد خوشنويس فارسى را پاس بدارد به كلام‏ توصيه‏گونه‏اى از آقاى الهى قمشه‏اى اشاره كرد كه كلمه‏ى «آن مرد» را در خطّاطى سرهم ننويسيد. اسدى گفت:
«اگر اين فرد، به‏صورت حرفه‏اى خط مى‏نوشت و در چليپا و مانند آن گير مى‏افتاد، هرگز اينگونه فتوا نمى‏داد!» اين تعبير «فتوا نمى‏داد»، انتخاب من‏ (شيخك) در نقل مطلب آقاى اسدى است و برايم تداعى‏كننده‏ى كلام شيخ‏ هادى قدس - امام جماعت مسجد آقاكبير قزوين - است كه در دهه‏ى 60 يك‏ بار در سخنرانى‏اش در مسجد مزبور از او شنيدم كه:
«اين مراجع تقليد ما اگر به مكّه بروند و اعمال و مناسك را در آن هواى داغ‏ انجام دهند، به ميزان زيادى در فتواهاى سختگيرانه‏شان در خصوص حج، تجديد نظر مى‏كنند.» يادم مى‏آيد اين مطلب را چند روز بعدش براى آقاى‏ شيخ محمّد لشگرى - امام جمعه‏ى موقّت قزوين - نقل كردم و انتظارم اين‏ بود كه برايش جالب باشد; ولى در كمال تعجّب ديدم كه لشگرى، قدس را بابت بيان اين كلام دست انداخت.
در جاى ديگرى از جلسه‏ى مدرّسين، آقاى اسدى نقل كرد:
در موزه‏ى مشهد قطعه‏اى به قلم «علأالدّين تبريزى» ديدم كه حدود 500 سال پيش نگاشته و در آن علاوه بر اينكه زير سين نقطه گذاشته كه نشان دهد، شين نيست (خطّاطان آن دوره احتمال مى‏دادند، نقطه‏هاى بالاى سين به مرور پاك شود يا دست مرطوب بدان بخورد و برخى فكر كنند كه سين است. براى‏ احتياط، زير سين هم نقطه مى‏گذاشتند.) اين برايم تعجّب نداشت; ولى ديدم‏ زير حروف ذال و ظأ هم نقطه گذاشته و معلوم شد هدفش اين بوده كه اين‏ حروف، يقيناً دال و طأ نيست. اعرابى گفت:
«تا حالا اين را نشنيده بودم.»
از اعرابى، اين نكته را هم در جلسه‏ى مزبور آموختم كه قبلاً خودم درك و حس كرده بودم:
راى بعد از با و جا را رشيدتر و ايستاتر بنويسيد. كجتر از آن وقتى است كه‏ «را» بعد از واو قرار گيرد و صورتِ كاملاً كج آن وقتى است كه بعد از دال در كلمه‏ى «در» قرار گيرد كه همان راى خنجرى مى‏شود.
در انتهاى جلسه آهنگران اين بيت را خواند و گفت آقايان مدرّسين، براى‏ جلسه‏ى بعد تحرير كنند:
«در بيگنهى چنين مرا مى‏سوزند / اى واى اگر من گنهى داشتمى»
اسدى گفت: بيت بعدش چيست؟ آهنگران گفت:
همين يك بيت است. بنده عرض‏ كردم: اين بيت را استاد اميرخانى در كتاب صحيفه‏ى هستى به‏صورت چليپا نوشته و بيت ديگرى هم دارد. به رغم انتظارم كه دست كم از مسعود رنگساز داشتم كه‏ آشنا با استاد اميرخانى و كارهاى اوست، با من همراهى كند، رنگساز هم ماجرا را نفى كرد و گفت: آنچه آقاى اميرخانى نوشته، چيز ديگرى است.
شب كه به منزل مراجعه كردم و صحيفه‏ى هستى را ديدم، مشاهده كردم در صفحه‏ى 59، چليپاى مزبور خودنمايى مى‏كند. به رنگساز زنگ زدم و بهانه‏ى‏ يك گفتگوى تلفنى فراهم شد.

 

رضا شيخ‌ محمدی


دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤
رابطه‌های غيرخدايی که به گه کشيده می‌شود!

۲۴/۱۲/۸۳. رابطه‏ام با حميد سعادتخواه و هادى رضايى به شدّت ريپ مى‏زند و تصوّرِ پيشرفت آنها در کلاس آواز استاد چاووشی - با آنكه به وضوح نقاط ضعف آوازشان پيداست - دلخورم مى‏كند; مضافاً بر اينكه حس مى‏كنم به من چپ نگاه مى‏كنند و به قول‏ بعضى‏ها «سرِ نخواستنم دعوا دارند.»
با اين حال امروز بعد از اتمام كلاس به‏ پيشنهاد سعادتخواه قدم‏زنان آمديم و از منزل نوساز بازديد كرديم. هادى‏ رضايى اين انتقادش را كه «سرويس‏پلّه را مسجدى كرده‏اى و خوب نشده» و سعادتخواه اين حرفش را كه «خيلى پيچ واپيچ درست کرده‏اى» دقيقاً وقتى‏ به زبان آوردند كه من در هنركده‏ى هادى پناهى ابراز كردم كه در اين خانه، سليقه به خرج داده‏ام و صِرف خرپول بودن برای اينکه چنين خانه‌ای ساخته شود، كافى نيست. عجيب‏ است كه افراد، داورى‏هايشان را مثل يك «برگ برنده» براى «وقت مبادا» نگه‏ مى‏دارند. وقتى حميد از من مى‏خواهد كه قطعه‏خطّى از کارهای خوشنويسی‌ام را به او هديه کنم، مى‏گويم:
«مگر قبلاً نداده‏ام؟» او در اين لحظه برگ برنده‌ای را به من نشان می‌دهد که در روز اهدای خط مزبور ابداً نشان نمی‌داد و فقط به‌به و چه‌چه می‌کرد. مى‏گويد:
«چرا! ولى شعرى که در آن نوشته‏اى، مشکل وزنی دارد! هر وقت مى‏خوانم حس‏ مى‏كنم چيزى كم دارد!» و شعر را خواند:
«تا تو با منى زمانه با من است / بخت‏ و كام جاودانه با من است»
و كوس رسوايى پسته‏ى بى‏مغز - يا منصفانه‏تر بگويم: كم‏مغز - با دهان‏بازكردنش به صدا درآمد. ول نكرد و افزود:
در شعری هم كه شجريان مى‏خواند كه: «حكايتى ز دهانت به گوش جان‏ آمد» فكر كنم يك چيزى كم دارد و درستش اين است كه: به گوش جان من آمد! و گفت: با يك نفر كه بحثش را مى‏كرديم، اين صحبت مطرح شد؟ انگار پسته‏ها به هم تنه مى‏زنند! گفتم: منظورت آقاى ستايشگر است؟ گفت: بله!
پياده رفتيم تا هنرگاه سقف‏كوتاهِ هادى پناهى. آنجا هم سعادتخواه‏ نيش‏هايى زد:
«يك كارى مى‏كنى كه من رغبت ندارم نوارهايى كه به دستم مى‏رسد و مطمئنّم شما به دستتان نخواهد رسيد را بهتان امانت بدهم. مثلاً نوارى كه‏ شجريان در آن به احمد عبادى مى‏گويد: احمدآقا و شعرى مى‏خواند كه در آن‏ از تعبير «چرب‏زبانى» استفاده شده. نيز نيم ساعت آواز سعادتمند قمى كه با سنتور اجرا كرده است و از فردى حدوداً 70 ساله در حاجى‏آباد اين نوار را گرفته‌ام که مى‏گفت: خودم ضبط كرده‌ام.»
خيلى دلم مى‏خواهد حسابى حال اين دو نفر (سعادتخواه و رضايی) را بگيرم و بسيار متنفّرم از اينكه اين به اون مى‏گويد: هادى و اون به اين: حميد! زمانی تصوّر من اين بود که از آنجا که سعادتخواه، بچّه‌ی خيابان آذر قم است، آدمی مثل رضايی نبايد او را محل کند و از اين حيث خوشحال بودم که رابطه‌ی ورژنی‌ام را با حميد بدون موی دماغ، پيش می‌برم. و الان می‌بينم که امثال امير نوری و هادی رضايی راحت با حميد رابطه برقرار کرده‌اند و دست به يکی می‌کنند برای دست انداختن من! ای لعنت بر اين رابطه‌های غيرخدايی که آخرش به گه کشيده می‌شود.

 

رضا شيخ‌ محمدی


پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳
تخلّی‌گاه احساس!

يادآوری:
دوسه‌بار «حميد سعادتخواه» در اين دو ماه اخير با اصرار از من خواسته توضيح بدهم که در مشاجره‌ی چند وقت پيشم با ل چه نوع فحش‌هايی بين من و اين اوستای فرش دلباخته‌ی موسيقی و نسبتاً آشنا با رديف‌های آوازی رد و بدل شده است. هر چه به حميد می‌گويم: «فحش خواهر، مادر» راضی نمی‌شود و می‌پرسد: دقيقاّ چی و با چه الفاظی؟
آخرين بار دوشنبه‌ی گذشته بعد از کلاس آواز استاد چاووشی که به اتّفاق حميد و همراه با هادی رضايی که او هم دوست دارد از ماجرای کنتاکتم با ل بداند، به کارگاه خوشنويسی هادی پناهی رفته بوديم، حميد داشت هادی را تحريک می‌کرد که از شيخ بپرس به ل چه فحشی داده و ل در جواب چه گفته؟ هادی پناهی اصرار کم‌رمقی کرد و باز هم چيزی دستگير حميد نشد.
آخرش ديدم بهترين جا برای شرح ماوقع، همين وبلاگ است. به نظر می‌رسد شرح شفاهی ماجرايی از اين دست از ثبت آن در وبلاگ - که سنددادن به دست مگس‌صفتانی است که زخم‌ دوستان خود را نشيمنگاه خود اختيار می‌کنند - کم‌ضررتر باشد؛ ولی من انگار راحت‌ترم که بنويسم تا بگويم. چقدر اينترنت، فضا و مجال خوبی برای عقده‌گشايی در اختيار کاربر قرار می‌دهد و اين امکان را فراهم می‌آورد که برگ‌های نهفته‌ و هيدن‌شده‌ی دفتر يادداشت روزانه‌ی کاربری چون من نيز در معرض ديد عموم - عموماً - و دوستی چون حميد سعادتخواه - خصوصاً - قرار گيرد. از نگاه من اينجا «تخلّی‌گاه احساس» است.
---------------------------------------------
۲۰/10/83. با زنگ محمود حبيب‌اللّهی - مدير نگارستان عروس قلم واقع در خيابان صفائيّه، کوچه‌ی کاظمی قم - وارد يک معامله‌ی جديد خريد خطّ قديمی شديم. دو قطعه خط يکی از زين‌العابدين اصفهانی (با متن افوّض امرى الى الله که مدّتی در نگارستان بر ديوار بود و چشمم را گرفته بود و محمود می‌گفت نمی‌فروشمش) و ديگری از زين‌العابدين محلاّتی که از عراق آورده‌اند. دو قطعه را تلفنی به ۲۵۰ هزار تومان معامله کرديم. شب بعد از نماز مغرب و عشا رفتم «نگارستان» تا خطوط را تحويل بگيرم.  محمود حضور داشت و حسن اعرابی هم آمد. سه‌نفری راجع به استاد موحّد گفتگو کرديم. من از ايشان به عنوان يک خوشنويسی که فيلسوف است و جهان‌بينی دارد، ياد کردم و گفتم چند شب پيش با ايشان تماس تلفنی چندساعته داشتيم. می‌خواستم به اين تماس تفاخر کنم و پز بدهم. حبيب‌اللهی که خود شيفته‌ی موحّد است، تحت تاءثير حضور حسن اعرابی پا بر احساس خود گذاشت و گفت: در دفعات اوّل که با موحّد تلفنی صحبت کنی، تماس‌ با ايشان و حرف‌هايی که می‌زند برايت جالب است؛ ولی در تماس‌های بعدی می‌بينی که درصد بالايی از حرف‌هايش همان حرف‌های قبلی است و ديگر خسته می‌شوی.
قدری بعد ل وارد شد. اعرابى رو کرد به ل و گفت:
«شيخ چند روز پيش در انجمن دوستداران حافظ که در مجتمع نور در نيروگاه برگزار شد، قرآن خوبى خواند.» ل گفت:
«شنيدم قرآن خوبى خواند. خوشبختانه من دير رسيدم.» با آنکه در کل آدم صبور و حليمی هستم، در آن لحظه اين کلمه‌ی «خوشبختانه»ی ل  بدتر از هر فحش و طعنه‌ای در من کارگر افتاد. ديدم که اين آدم نيامده باز شروع کرده است به دست‌انداختن من. کاسه‌ی صبرم لبريز شد و حرمت سن بالای او را  شکستم و با استفاده از ضمير مفرد گفتم:
«لياقتش را نداشتى.» (اعرابی ملقّب به لشكر خنده خنديد.) ل گفت:
«تو آدمی هستی که اگر بهشت بروى، من آن بهشت را نمى‏خواهم.» قاطع گفتم:
«به درَك!» گفت:
«برى!» (و تکان قرمانندی که در اينگونه موارد به خود می‌دهد، به بدنش داد و قهقهه زد.) با لحن داش‏مشتى گفتم:
«با هم مى‏ريم.» اعرابی باز زد زير خنده و من زُل زده بودم در چشمان ل و سعى می‌كردم روى «نُت» بايستم (اصطلاح آوازخوان‌ها)‌ و نگاهم را برندارم. نمی‌خواستم روحيّه‌ی هميشگی‌ام وادارم کند که نگاهم را بدوزم به موزائيک کف پايم.
فصل اوّل تنش من و ل در اينجا تمام شد و هر دو در لاک سکوت خزيديم؛ ولی معلوم بود که ل کپ کرده و با آنکه از نوبت حرف‌مفت‌زنی‌اش استفاده کرده، در صدد تلافی بالاتری است.
ده دقيقه هم نشستم و بعد برخاستم که خداحافظى كنم و ساک حاوی خطوطی را که خريده بودم، بردارم و بروم. اعرابى گفت:
«من دلم مى‏خواهد اين كنتاكتى كه بين شما دو نفر از مدّت‏ها پيش به وجود آمده‏ كمتر شود. انگار شما (ل) يك مدّت شوخى با شيخ را كم كرده بودى؟» ل گفت:
«دلم مى‏خواهد; ولى نمى‏توانم.» اعرابى گفت:
«اين شيخ به خاطر پدرسوختگى‏اى كه دارد، خودش پوست‏كلفت است و تنش مى‏خارد و دوست دارم بهش بار کنند.» ل گفت:
«استاد! باز هم بهش بگم يا براى امشبش بس است.» خيلی بهم برخورد که اين فرد می‌خواهد خودش را پيروز ميدان جا بزند. لشكر گفت:
«نه بس است.» وقتى داشتم مى‏رفتم، ل گفت:
«ولى استاد! (خطاب به اعرابى). اين خودش امشب اوّل شروع كردها!»
داغ شدم و به اعرابی گفتم:
«اين ببين چه رويى دارد! مى‏گويد شيخ شروع كرد.» اعرابى هم يادش مانده بود که کلمه‌ی «خوشبختانه»ی ل در اين جمله كه: «خوشبختانه نبودم در موقع قرآن‏خواندنش» استارت مشاجره را زد. به اين امر يادآوری کرد.
تحقير موجود در جمله‌ی «اين ببين چه رويی دارد» کاملاً ل را عصبانی‌ کرده و لجش را درآورده بود.  از اينجا به بعد صحبت‏ها رنگ ديگرى يافت. رو کردم به ل که شما جاى پدر من‏ هستى. گفت:
«تو مرتيكه...» کلامش را قطع کردم و در حالی که کاملاّ برافروخته بودم، گفتم:
«مرتيكه‏ى پدرسوخته خودتى!» چهره‌ی ل کاملاً تغيير کرد. سعی کردم به خودم مسلّط باشم و برای اعرابی از روحيّاتم بگويم. در حالی که بين اعرابی و لبّافان که نشسته بودند، ايستاده بودم، چشم در چشم اعرابی گفتم:
«من يك پدرسوخته‌ای هستم که اوّلش ساكتم. ديده‌ايد که شوخی‌های ديگران را به جان می‌خرم. ولى به ندرت عصبانى می‌شوم و ديگر ماجرا فرق می‌کند.»
ل رو کرد به من و گفت:
«خاركُسّه!» در اوج خشم، زبانم به ادای اين کلمات چرخيد که:
«خاركُسّه جدّ و آبادته!» رو کردم به اعرابی که:
«كلوخ‏انداز را پاداش داش است! داش به زبان تركى يعنى سنگ!» نگاهم را برگرداندم به سمت ل که:
«بازم بگو تا بگم!»
اعرابى که هاج و واج به من و ل نگاه می‌كرد، گفت:
«ای بابا! شما كه داريد شديدترش مى‏كنيد. من گفتم كمش كنيد.» ل با خشم گفت: «نه ديگه استاد! ديگه شروع شد و من تا آخرش می‌روم.» گفتم:
«اتّفاقاً براى من خيلى خوب است؛ آقای اعرابی! شايد بعداً بخواهم با موحّد دهن به‏ دهن شوم. بايد بلد باشم.»
در اين لحظه حبيب‏اللّهى و محسن قبله - نوجوان شبه‌ورژن و دستيار حبيب‌اللّهی - هم که در اتاق ديگری در نگارستان بودند، آمدند داخل. پاچه‌گيری‌ها فروکش کرده بود و باز هم من و ل به لاک سکوت سنگين فرو رفته بوديم. به اعرابى‏ گفتم:
«حيف كه حبيب‏اللّهى نبود تا ببيند اينجا چه خبر بود!» اعرابی گفت:
«يعنی چی اين حرف؟ اتّفاقاً خوب شد كه نبود.» ل را ديدم که برافروخته شده و هی با خودش کلنجار می‌رود و برای من خط و نشان می‌کشد. ‏گفت:
«آبجيشو مى‏كنم!» يكجا گفت: «خشک‌خشک روى يك تكّه آجر مى‏كُنمش! نشانش می‌دهم.» حبيب‌اللّهی که بيخبر از ماجرا بود، نگاه‌های پرسشگری به جمع داشت. كنار اعرابى روی مبل نشستم. اعرابی گفت:
«پاشو برو ديگه! تو كه كار خودتو كردى. مگه نمى‏خواستى‏ برى.» گفتم:
«برم؟» برخاستم و حالت خروج به خودم گرفتم؛ ولی هنوز اين پا و آن پا می‌کردم. اعرابی گفت:
«لااقل يك بار به من بگو چشم و برو!» گفتم چشم و ساك‏ حاوى خطوط را برداشتم. وقتى مى‏خواستم از اتاق خارج شوم، هنوز ل داشت با خشم و بدون خنده‌های هميشگی‌اش تهديدم می‌کرد. گفتم:
«به خاطر آقاى اعرابى كه گفت بگو چشم و برو، دارم مى‏روم.» اعرابی گفت:
«باشد برو!» از اتاق خارج شدم و پا به حياط آجرفرش نگارستان عروس قلم گذاشتم و به سمت در خروجی رفتم. پشتم به سمت اتاقى بود كه جماعت در آن بودند. همچنان صداى ل مى‏آمد كه مى‏گفت:
«هيچ پُخى نيست و روى يك تكّه آجر مى‏كنمش!» سعی کردم با قامت افراشته راه بروم. به پشت سرم‏ نگاه نكردم و در حالى كه كاپشن چرمى عراقى بر تنم بود، خارج شدم.
به خانه که رسيدم، عيال سفره‏ى شام را انداخته بود: پلو با برنج كيلويى 800 تومان و تُن ماهى. وقتى‏ كنار سفره نشستم، گرماى عجيبى در صورت و كلّه‏ام احساس مى‏كردم و می‌ترسيدم عيال که در فاصله نيم‌متری من نشسته بود، اين کوره‌ی داغ را حس کند و از من توضيح بخواهد. بنده‌ی خدا نمی‌دانست که شوهر به ظاهر کم‌حرفش از چه صحنه‌ و معرکه‌ای دارد به خانه می‌آيد.

رضا شيخ‌ محمدی


دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳
شوخی‌های افسارگسيخته‌ی من!
يادداشت روزانه ۱۶/۱۲/۸۳. امروز افتتاح نمايشگاه خوشنويسى در دانشگاه علوم‏ قضايى قم بود؛ دانشگاهی در جاده‏ى قديم تهران كه زير نظر دانشگاه تهران است و رياستش با روحانيی به نام دكتر محسن رُهامى است که در قضيه‌ی کوی دانشگاه، وکيل دانشجويان بود. به همراه حسن اعرابى خوشنويس و علی معماريان‏ و على رضائيان و تنى چند از خانم‏هاى هنرجو و مدرّس خوشنويسى از جمله حكيمه‏ پوريزدانپرست، در محل نمايشگاه حاضر شديم و با شيرکاکائو و شيرينی پذيرايی شديم.
اين نمايشگاه، ادامه‌ی نمايشگاه خوشنويسی خوشنويسان قمی بود که در «نگارخانه‌ی فرهنگ» وابسته به ارشاد قم و واقع در خيابان دورشهر به مناسبت ايّام محرّم ترتيب يافته بود. در اين نمايشگاه دوم، اثری از تابلوی خوشنويسی من نبود. «شوخی‌های افسارگسيخته‌ی من» روی لشگر خنده (حسن اعرابی) - رئيس انجمن خوشنويسان - را به من بسيار باز کرده است و او بدون اينکه کينه‌ای از من به دل داشته باشد، به بهانه‌ی شوخی، حالم را می‌گيرد؛ هر بار به گونه‌ای. يک بار قطعه‌خطّی را که من نوشته‌ام در حضور جمع در نگارستان عروس قلم، در حوض وسط حياط نگارستان فرو می‌کند و ملّت می‌خندند. آيا من هم بخندم و وانمود کنم که حوصله‌ورزم و  صاحب شرح‌صدر؟ يا داغ کنم و مثل آن دفعه که در حضور محمود لبّافان، کفاه را به هم ريختم، صندلی‌ها و کاسه، چنگال‌ها را ولو کنم يا داغ کنم و مثل يک دفعه‌ی ديگر فحش خواهر، مادر که خوب بلد هم نيستم - و از گاه از اين بابت متاءسّفم که بلد نيستم - بدهم؟ يکی به من بگويد که چگونه در اينگونه مواقع، بايد مهره‌ام را حرکت دهم؟!
آخرين شيطنت لشگر خنده اين است که تابلوی مرا از نمايشگاه خط در دانشگاه حذف کرده و اگر به او بگويی چرا؟ راحت درمی‌آيد که اين هم خط بود تو نوشته بودی شيخ؟ خجالت نکشيدی از خودت؟ و باز هم ملّت بخندند.  اين نوع برخورد را هرگز با خوشنويسانی که جبروت دارند، نمی‌کند. ضمن اين که اگر به عيار هنری باشد، خيلی‌های ديگر در صلاحيّت برای حذف، جلوتر از منند.
مثال مناسب برای کسی که هم شوخی می‌کند و هم نمی‌گذارد لشگر خنده و امثال او سرش سوار شوند، همين «علی رضائيان» است که امروز همراه ماست. شک ندارم که لشگر خنده دل خوشی از او ندارد. (از ادامه‌ی مطالب همين «يادداشت روزانه‌» می‌شود فهميد که اين دو نفر آبشان از يک جو نمی‌رود.)  ولی در عين حال در خصوص او مبسوط‌اليد هم نيست؛ يعنی راحت نمی‌تواند سکّه‌ی يک پولش کند و خلاصه در دشمنی هم به رسميّتش می‌شناسد! يک جبر خاص، لشگر را وامی‌دارد که در مقابل رضائيان دست به عصا راه برود. همين لشگر در مقابل من ماءخوذ به حيای نداشته‌اش نيست و عصايی هم اگر در دست داشته باشد، راحت به سرم می‌کوبد؛ چون می‌داند که «شيخ» برای او دردسردرست‌کن نيست و «کتک‌خورش» خوب است!
شيخک جان! با بذله‌گويی مفرط (که همين چند هفته پيش حسن آهنگران به تو گفت: کمش کن!) بند شخصيتّت را آب می‌دهی و حريمی برای خود نگذاشته‌ای؛ آنوقت انتظار داری پاسداری‌ حرمت و احترام تو بر ديگران واجب باشد؟
در کريدور دانشگاه قضايی با ‏حسن اعرابى‏ هستم. به خونش تشنه‌ام و در عين حال نمی‌توانم از او دل بکنم. يك خاطره‏ى بومى نقل می‌کند. من عاشق اينجور خاطرات هستم و زود، تند، سريع می‌قاپمشان. خاطراتی که معمولاً جايى چاپ نشده و متولّی درست و حسابی ندارد; در حالى كه برای نقل‌شدن در ذيل عناوين كلّى و درج در کتاب و استفاده بر فراز منبر چيزی کم ندارد. مطلبی که اعرابى نقل کرد، اين بود:
«آقا حسن ميره‏اى» يك شهروند قمى بود كه در رشته‏ى پهلوانى كار كرده بود و زمانى هم مسؤوليّت تربيت بدنى قم را به عهده داشت. اين فرد که كتابى هم تأليف كرده به نام «آيينه‏ى پهلوانان» يك بار به پايتخت رفته بود تا از محمّدرضا شاه بازوبند پهلوانى بگيرد. شاه از او پرسيد:
«چندم شدى؟» گفته بود:
«سوم.» گفته بود:
«از بين چند نفر شركت‏كننده؟» گفته بود:
«3 نفر!» گفته بود:
«لابد من هم اگر شركت مى‏كردم، تو چهارم مى‏شدى!»
يادم باشد که اين مطلب را در کتاب «عسل و مثل» که زير چاپ دارم، در ذيل ضرب‌المثل «آدم يك چشم در شهر كوران، شاه است!» استفاده کنم.
بعد از ديدار چندباره از نمايشگاه خوشنويسی، رفتيم ناهارخوری. مهمان دانشگاه بوديم. سر ميز غذا که روی کوبيده خيمه زده بوديم، بحث فروغ فرّخزاد مطرح شد. على رضائيان گفت:
«در سال 76 كه دانشجو بودم، برخى افراد مريض‏احوال‏ مصمّم شدند در دانشگاه براى «فروغ» جلسه‏ى يادبود بگيرند. من و ديگر بچّه‏هاى حزب‏اللّهى احساس تكليف كرديم و عزممان را جزم کردم كه مانع برگزارى اين برنامه‏ شويم. يك سخنرانى ده دقيقه‏اى در جمع  بچّه‏مذهبى‏ها عليه‏ برگزاركنندگان مراسم مزبور انجام دادم و بچّه‌ها را برانگيختم تا وارد عمليّات انقلابی (به تعبير ديگری از همين علی رضائيان: سامورايی) شوند. براى اينكه كارم رنگ محقّقانه هم داشته باشد، جلوتر رفتم و در خصوص مسائل اخلاقى فروغ تحقيق كردم و حتّى با فردى كه در جريان برخى از تماس‏هاى غيرشرعى فروغ بود، تلفنى صحبت كردم.» حسن اعرابى‏ پرسيد:
«اين فرد كى بود؟» رضائيان نام او را به خاطر نياورد و افزود:
«حتّی رفتم سراغ شاعر معاصر: على معلّم تا از او در اين باب رهنمود بگيرم. معلّم، در حوزه‏ى هنرى، كلاس خاقانى‏خوانى داشت. وقتى جريان را با او در ميان‏ گذاشتم، گفت:
«فساد اخلاق فروغ، مُحرز است; ولى روا نيست شما اين حركت را بكنيد. شما بچّه‏حزب‏اللّهى‏ها اگر اين بار كوتاه بياييد، بهتر است.»
به دانشگاه باز گشتم و موضع‏گيرى عليه مراسم يادبود فروغ را منتفى اعلام كردم. وقتی نوبت قضاوت حسن اعرابى در باره‌ی فروغ شد، گفت:
«به نظر من فروغ بزرگترين شاعر معاصر است و اگر هم مشكل اخلاقى‏ داشته، ما بايد در مقام داوری، بين عيار هنرى يك اثر هنرى و خُلقيّات آفريننده‏ى آن مرز قائل شويم و جداگانه اين دو حوزه را ارزيابى كنيم.» رضائيان گفت:
«نه اتّفاقاً اينطور نيست!»
بعد صحبت برخى از احوالات فروغ و از جمله كيفيّت مرگ او به ميان آمد. اعرابى‏ گفت:
«فروغ زن پرويز شاپور بود و در همان ايّام نيز اينطور نبود كه فقط با شوهرش بسر برد! رابطه‌اش با ابراهيم گلستان معروف است. گلستان، يک استوديوی فيلم تاءسيس کرده بود که پدرزن من که سواد زيادى هم نداشت، دكوراسيون چوبى آن را انجام داده بود. اين استوديو را بعد از انقلاب مصادره كردند؛ ولی ابراهيم گلستان، دادخواست نوشت و توانست پسش بگيرد و بعد به تلويزيون فروخت و سيمافيلمش‏ كردند.»
حسن اعرابی در جای ديگری از صحبت‌هايش گفت:
«ماشين جيپ ابراهيم گلستان در دست فروغ بود. يك بار در يكى از چهارراه‏هاى تهران - نزديك ميدان هدايت - يك ماشين شورلت به او زد و او با تير برق تصادف كرد و به حال موت افتاد. پدرزن من كه خانه‏اش در همان حوالى بود، رفت بالاى سرش و فروغ در حالى كه 35 سال بيشتر نداشت، مرد.»
بعد از ناهار، رفتيم اتاق آقاى غفوريان كه قسمت امور فرهنگى دانشگاه را به عهده دارد و بنده را هم از قبل مى‏شناخت; چون يك بار با گروه موسيقى مهدى على‏بيگى در اين دانشگاه، کنسرت اجرا كرده بوديم و من‏ آوازخوان گروه بودم. در اتاق غفوريان، سمت بحث از فروغ به سوی سهراب سپهری چرخيد. حسن آهنگران ابراز كرد:
«دكتر بهيار در تفسير اين شعر سهراب كه سنگ از پشت نمازم پيداست، مى‏گفت: قصّاب كاشانى شعرى دارد كه مضمونش اين است كه از بس آن دختر زيباست كه وقتى راه مى‏رود، فرش قالى از پشت ساق‏هايش پيداست!  تعبير سهراب هم در همين حال و هواست.» آهنگران افزود:
«صائم كاشانى كه در قيد حيات است، همسايه‏ى ديوار به ديوار سهراب‏ سپهرى بوده.» علی رضائيان خاطرنشان كرد:
«رفته بوديم مشهد اردهال. ديدم مزار سهراب سپهرى در جاى خيلى‏ خوبى دز نزديک مزار شهدا واقع شده و خيلى‏ها به جاى اينكه بگويند: اِ! اينم كه اينجاست، برايش‏ فاتحه مى‏خوانند! و اين هم پاداشی است که به سهراب داده شده و بی‌علّت نيست.» اعرابی گفت:
«در عين حال شکی نيست که سهراب مبادی آداب دينی نبوده و دست کم نماز نمی‌خوانده است.» غفوريان در اتاقش را بست که صدا بيرون نرود؛ انگار در محدوديّت بود.
بلند شديم كه برويم. اعرابى به آهنگران - كه سال‌هاست ايّام را به تجرّد مى‏گذراند و زن دومی اختيار نکرده - گفت:
«زنى قمى بگير تا غذا درست كند بگذارد جلويت!» على معماريان گفت:
«بعد تو درست كنى بگذارى جلوَش!»
اعرابى نكته و معناى خاصّ و خارج از محدوده‏ى كلام معماريان را گرفت و بلند و شيطنت‏آميز خنديد. علی رضائيان اينجا هم حسابش را از لشگر خنده جدا کرد و آهسته و سربه‌پايين و تنها به حکم همراهی با جمع خنديد و زود هم جمعش کرد.
رضا شيخ‌ محمدی


یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳
دو سروده‌ی طنز جديد

دو سروده‌ی جديد طنز از ساخته‌های خود را تقديم می‌دارم؛ اميد که مورد پسند خاطرتان قرار گيرد. يادآوری می‌کنم که منظور از «لشگر خنده» جناب مستطاب «حسن اعرابي» خوشنويس و شاعر قمی است که فضايل عديده‌ای دارد که عمده‌ترينش صبر و تحمّل او در مقابل بنده و شعرهايی است که بر محور شخصيّت ايشان می‌سازم!

۱.
«بيا به كلبه‏ى ما!» اين پيام كوتَه را
بداد لشگر خنده به شهر قم به زنى‏
فزود بعد سوپرگوشت من تويى بانو!
بيا به كلبه كه خوش «ران و پا و دنبه» زنى‏
مراست كلبه‏ى كم‏رونقىّ و پرروغن‏
چه روغنى؟ كه بسَم تا سحر تلمبه‏زنى‏
به دور قبل مرا لعبتى چو نىْ‏قليان
‏خوشم كه قسمت اين بار ماست خُمبه‏زنى!
بدان ز پيش و پَست «راه‏كار» خواهم يافت‏
مهارتى است مرا در امور سُمبه‏زنى‏
بگفت زن كه چنان رُس‏كشى كنم از تو
كه روز بعد رَوى زار تا سُرُم بزنى!

16/12/83

۲.
خبرنگار بپرسيد از هنرجويى:
«صفات لشگر خنده شمُر تو بى‏كم و كاست‏»
به غمزه گفت: «مؤدّبترين اساتيد است‏
مرا كه دختر محجوبم اين دبير سزاست‏
بسنده بنده ز خروار مى‏كنم با مشت‏
كفايت است ز تفصيل، مجملى كه مراست‏
بگويم از عملش چشمه‏اى براى شما
كه حس كنيد ادب‏ورزى‏اش چه بى‏همتاست:
چو آمدم به كلاس خطش به روز نخست‏
قلم نهاد كنارى، كمر نمود او راست‏
بگفت: دختركم! نيم‏خيزى‏ام منگر
لدى‏الورود تو كافم تمامْ‏قد برخاست‏

جمعه، 21/12/83

 

رضا شيخ‌ محمدی


شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳
با تشکر از دوست گلم محمد رضايی بابت طراحی قالب جديد وبلاگم

12/12/83 است. 4 عصر رفتم نگارستان اشراق وابسته به دفتر تبليغات قم که چند روز است پُرتره‏هاى فخرالدّين فخرالدّينى را به نمايش گذاشته است. امروز خود استاد از تهران آمده بود تا در جمع علاقمندانش صحبت کند؛ سؤال جواب بدهد و امضا بدهد. اوّلش «ابراهيم سليمانى» رياست نگارستان، صحبت كرد و در بيان سابقه‏ى هنر عكّاسى در شهر قم از فردى به نام «باباخان» ياد كرد كه‏ عكّاسى «فرد» را در قم به عهده داشت و آتليه‏اش در نزديك مسجد امام حسن‏ عسكرى(ع) بود.
فخرالدّينى که رفت پشت تريبون، لهجه‏ى غليظ تُركى‏اش را ريخت توی بلندگو و اين نكات و مطالب از او شنيدنى بود:
- 50 سال است عكّاسى مى‏كنم.
- ايران، دومين يا سومين كشورى است كه عكّاسى بدان وارد شد.
- عكّاسى ديجيتالى و رايانه‏اى براى كارهاى خبرى كه - سرعت عمل براى‏ ارسال و ايميل‏كردنش نقش بسزا دارد، ايده‏آل است; ولى براى پرتره، عكّاس‏ آنالوگ توصيه مى‏شود كه روح دارد.
- فيلم 135 بزرگنمايى 60*50 را جواب نمى‏دهد; ولى 12*9 (و نه حتّى‏ 6*6) برای اين منظور ايده‏آل است و من عكس 2 مترى هم دارم كه اگر آورده بودم، مى‏ديديد چقدر شارپنسش بالاست.
- عكس عكّاس را اگر ديگرى چاپ كند; عكس مبتلاى دوشخصيّتى‏ مى‏شود. من حتّى پاسپارتو را هم خودم انجام مى‏دهم.
- با مدل‏هايم (مدل = كسى كه مى‏خواهيد از او عكس بگيريد.) گاه چند ساعت صحبت مى‏كنم و زود از آنها عكس نمى‏گيرم. گاه به چند جلسه هم مى‏كشد. مى‏گويم: برويد بعداً بياييد! از مرادى كرمانى‏ روز سوم بود كه عكس گرفتم.
- مقابل آقاى فرشچيان، كاغذ 70*100 گذاشتم و گفتم: مشغول كار باش و به من كار نداشته باش! ايشان شروع كرد به ترسيم نقش پيرمرد (تصوير معروفش) و فكر مى‏كرد كه من در حال تنظيم نور هستم; ولى دكلانشور را فشردم.
- اينطور نيست كه تندتند عكس بگيرم و يكى را انتخاب كنم; بلكه از هر مدل نهايتاً 4 عكس مى‏گيرم و يكى را انتخاب مى‏كنم و در قطع 30*20 چاپ‏ مى‏كنم و 200 هزار تومان وجهش مى‏شود!
- زمانى مثل عبّاس كاتوزيان كه دوست نقّاش و پرتره‏ساز من‏ است، نقّاشى پرتره مى‏كردم; بعد ديدم كه با عكّاسى سريعتر به نتيجه مى‏رسم.
- پاييز را براى اين دوست دارم كه با 60 نوع رنگ در آن سرو كار داريم و مثل بهار نيست كه نهايتاً با 4 رنگ مواجه باشيم.
- من از آفتاب گريزانم و افه‏هاى نقّاشى را كه در عكس‏هايم از طبيعت‏ مى‏بينيد، به مدد گريز از آفتاب ايجاد كرده‏ام.
- عكس‏هاى جديد پرتره‏ام را با فلاش مى‏گيرم. در عكس از هابيل‏على‏اف‏ كه سريع كمانچه مى‏زد، بدون اين امكان ثبت لحظه نبود.
- به پدرم كه شاعر و عكّاس بود، مى‏گفتم: عمو!
- شهريار شاعر معروف وارد آتليه‏ى من شد و گفت: عكّاسباشى! چهره‏ى من تلخ است! ببين مى‏توانى عكس خوبى از من بگيرى؟ گفتم: نه استاد! كجا چهره‏ى‏
شما تلخ است؟
- عكس سياه و سفيد، 400، 500 سال عمر دارد; ولى رنگى، 30، 40 سال‏ بيشتر دوام ندارد. ضمن اينكه عكس رنگى را اگر يك بار ببينى، رمزگشايى‏ مى‏شود و براى دفعه‏ى بعد چيزى نمى‏ماند; در حالى كه عكس سياه و سفيد، توأم با رمز و راز است و هِى مى‏بينى تا حدس بزنى رنگ اصلى چشم‏هاى مُدل‏ چه بوده كه به اين صورت درآمده است.
- بعد از صحبت فخرالدّينى قسمت پاسخ به سؤالات شروع شد. يك نفر سؤالى نوشته و به ابراهيم سليمانى داده بود تا بخواند. سليمانى گفت: سؤال‏كننده فكر كرده كه اگر اين سؤال را بپرسد، من نمى‏خوانم! ولى‏ مى‏خوانم:
«آقاى فخرالدّينى! اگر مشترى از شما بخواهد كه پرتره‏اى از خدا برايش‏ بكشيد، چه مى‏كشيد؟» فخرالدّينى جواب نغزى نگفت; بلكه با خنده گفت:
«خدا را كه كسى نديده تا بشود پرتره‏اش را كشيد!»
- چشم‏هايم پير شده!
- دوربين من هديه‏ى مرحوم «شاركوفْسك» اهل كُلن آلمان است كه‏ خودش يك دوربين چوبى قديمى داشت. آن مرحوم دوربينى به من كادو كرد و داد كه متعلّق به 60 سال پيش و لنزش مال 70 سال پيش است.
- در قديم نگاتيو 60*50 هم بود و آگرانديسمانى به كار نبود و همان‏ نگاتيوها را به صورت كنتاكت، ازش پوزيتيو مى‏گرفتند.
- عكس‏هايى ديدم از پاستور در قطع 60*30.

 

رضا شيخ‌ محمدی


یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳
دماغ سوخته!

روز سه‌شنبه 27/11/83 است و روز تدريس خوشنويسی‌ام در انجمن خوشنويسان قم. در فرصت فراغتی که هنرجويانم را راه انداختم، رفتم نزد همتايم: محمّدتقى اسدى که در اتاق ديگر مشغول تدريس خط بود و او هم داشت از بی‌هنرجويی مگس می‌پراند. مطلبی را نقل کردم که برگشت‏ گفت:
«انگار خيلى خوشت مى‏آيد ديگران را سرِ كار بگذارى.» بهم برخورد و در واکنش گفتم:
«مرض دارم ديگر. اين برمى‏گردد به تربيت بد خانوادگى و اينكه‏ نگذاشته‏اند خودم را آنجا و آنجور كه بايد، نشان دهم. اين است كه چيز شده‏ام.»
مى‏خواستم به جاى چيز بگويم «عقده‏اى» كه اسدى پيشدستى كرد و زحمت اين کلمه را کشيد. هنوز عصبانى بودم; ولى به قول آقای «البرزى» ميميك صورتم‏ همان ميميك هميشگى‏ام بود. ديدم هنوز ارضا نشده‌ام. اين بود که افزودم:
«من مشكلات ديگر هم دارم كه يكى از آنها در خصوص مسائل جنسى است!»
اسدی با نگاه پرسشگر خنديد و من گفتم:
«باور کن! آقاى لشگر خنده - رئيس انجمن - در جريان است.»
ساعتى بعد همه‌ی مدرّسين در دفتر جمع بودند. اسدى بود و معماريان و من‏ و لشگر خنده. اسدى برگشت خطاب به جمع گفت:
«يک چيزی اين شيخ به من گفت که بايد امروز روشن شود!» با اشاره‌ی چشم بهش گفتم:
« بابا! بی‌خيال! ما يک چيزی گفتيم. تو حالا کش نده!»
وقتى ديد كه مى‏خواهم گفته نشود، شائقتر شد به‏ طرح و اعرابى هم که ديد در صدد مخفی‌کردن چيزی هستم، ديگر ول نکرد و گفت:
« بگذار بگويد شيخ!» وقتی ديدم بند را آب برده، باز هم خودم جلو افتادم و درآمد کردم که:
«اوّلاً که من يك عادتى دارم كه اگر يك نفر گوشم را ببرد، خنجرى به خودم مى‏زنم‏ تا بگويم طرف، گوش يك مُرده را بريده! اين همتای ما يک تکّه به ما انداخت که تو هدفت سر کار گذاشتن ديگران است؛ من هم خنجری به شخصيّتم زدم که اينكه چيزى نيست. من مشكل‏ جنسى دارم!»
معماريان و لشگر و خود اسدى خنديدند و قشنگ حس كردم‏ كه اسدى باور نمى‏كرد اين حرف را در آن جمع بزنم. البتّه در آخرش افزوده‏اى ذكر كردم كه جهت بحث را از اينكه مستقيم لبه‏اش به طرف من‏ باشد، برگرداند و بدان كليّت بخشيد. گفتم:
«گر حكم شود كه مست گيرند، با يک چوب بايد همه را بزنند! همه‏ى آقازاده‏ها...» مى‏خواستم بگويم مشكل دارند، كه‏ اين بار اعرابى زحمت اين کلمه را کشيد و ديگر خودش سکّان‌دار شد و گفت:
«يک دوستی داشتيم که نوه‏ى يکی از اين حضرات مقبول‌الرّعيه بود و گهگاه نماز فرادای مقلدين بابابزرگ را هم باطل می‌کرد. در ضيافت‏هاى محمود نگارستانی هم بود و كار و بارى به اون صورت نداشت و وِل مى‏گشت. يك بار به خود من مى‏گفت: ما توى بد وضعى گير كرده‏ايم. نمى‏توانيم تيپ بزنيم; چون‏ به حکم اين نوادگی، دست و بالمان بسته است و مجبوريم سرووضعمان را سنّتی نگه داريم و با اين سر و وضع هم كه دختربازى جواب نمی‌دهد!» لشگر افزود:
او يك پيكان داشت و مى‏گفت: «آخه به پيكان ما كه دخترها سوار نمى‏شوند!» يك مدّت بعد ديدمش به کسوت پدربزرگ در آمده! گفتم: «اين چه ريختی است برای خودت درست کرده‌ای؟» گفت:
«اين که باشد، ديگر پيکان مشکل‌ساز نيست.»
مهار صحبت را لشگر خنده دقايق متمادی در دست داشت و به ديگرى‏ وانگذاشت و آنقدر از اصل موضوع دور شديم که اسدى بلند شد رفت برای تتمه‌ی مگس‌پرانی! و من هم آماده می‌شدم برای اقامه‌ی نماز فرادای مغرب و عشا. سوزش بينی‌ام کم شده بود و خنجری که داشت به پيکر اسلام و مسلمين می‌خورد، برای من دردی نداشت.

رضا شيخ‌ محمدی


جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳
يادداشت روزانه ۲۰/۱۱/۸۳

20/11/83 است. شركت در جشن هنرمندان قمی به مناسبت دهه‏ى فجر در تالار غدير كه با موتور دنده‏اى شاگرد خوشنويسی‌ام: «سيد اسماعيل علوىراد» رفتيم. وحيد معصومى‏ برادرزاده‏ى معصومى (شاگرد نوربخش) كه نوجوانى شبه ورژن است، صدايم كرد. (در مغازه‏ى على‏بيگى يك بار همديگر را ديده بوديم). گروه‏ موسيقى نوجوانان به سرپرستى مصطفى سيادت برنامه‏اى در ماهور اجرا كرد و خيلى عالى. پسر حسن پاكدامن (مرد قمى معروف در تقليد صدا) خواننده‏اش بود و تصنيف برنامه، «ايران اى سراى اميد».
تئاتر فوق‏العاده‏ى زيبايى اجرا شد با شركت زن و مردى روى دو صندلى و صندلى‏ها پشت به پشت هم بود. دو كاراكتر از ابتدا تا انتها نشسته بودند و تنها با چرخش، حالتشان را عوض مى‏كردند; ولى پى.اس به قدرى جذّاب بود كه تا آخر بيننده را با خود همراه مى‏كرد.
هر دو به سمت تماشاگر نگاه مى‏كردند; ولى انگار كه دارند روبروى هم‏ اجرا مى‏كنند. اگر مرد مى‏خواست موى زن را بكشد، دستش را به سمت‏ تماشاگر دراز مى‏كرد و به حالتى شبيه پانتوميم، زن را در مقابل فرض مى‏كرد و زن دقيقاً انگار كه مردِ مزبور روبروى اوست و دارد موهايش را مى‏كشد، رو به‏ جمعيّت بازى مى‏كرد.
اين دو تن، نقش تمام انسان‏ها و حتّى موجودات صحنه را - از جمله‏ پرنده‏اى كه در هوا در حال پرواز است - بازى مى‏كردند. مرد دست‏هايش را مُشت كرده بود مقابل چشم‏ها و برابر جمعيّت و نقش‏ كسى را بازى مى‏كرد كه دارد نگاه مى‏كند كه تيرش به پرنده‏ى بالاى سرش‏ مى‏خورد يا نه. و زن با تكان‏دادن دست، نقش پرنده را بازى مى‏كرد و دقيقاً در لحظه اصابت گلوله (يا سنگ) منجمد مى‏شد و مى‏مُرد و به پايين سقوط مى‏كرد. خلاصه خيلى عالى كار شده بود.
بعدش رفتيم جلسه‏ى دعاى توسّل هفتگى خوشنويسان در منزل خاكپورِ شمالى و قلمفروش. دستگاه اكوى 40 هزار تومانى، صداى مرا در هنگام‏ قرائت دعاى توسّل كه قرائتش را به عهده داشتم، جورى كرد، كه استاد حسن‏ آهنگران ابراز كرد:
« خيلى خوب خواندى و گوشه‏هاى موسيقى را هم در آن‏ قاطى كردى و مواردى را هم از خودت مى‏افزودى. وقتى بلند شديد براى قائم‏ آل‏محمّد ديدى كه برنخاستم; چون خواب بودم! اجرايت مَستِ خوابم كرده بود!»
در جلسه‏ى دعا، خاكپور صاحبخانه خودش نبود و در جادّه‏ى شمال بود و به تاخت در اين سرما، سمت قم مى‏آمد و وقتى در انتهاى جلسه رسيد، آهنگران گفت:
ياد «محمّد ملك‏مطيعى» برادر ناصر و كيومرث ملك‏مطيعى افتادم كه با او در كلاس استاد حسن ميرخانى همشاگرد بوديم. استاد حسن و استاد حسين‏ هر دو در يك اتاق درس مى‏دادند و وقتى من از قم نزد استاد حسن مى‏رفتم، به‏ استاد حسين مى‏گفت: اين قُميه اومد. استاد حسين هم وقتى شاگرد رشتى‏اش‏ مى‏آمد، پُزش را به برادرش مى‏داد! در يك زمستان كه برف سنگينى مى‏باريد، هنوز «محمّد ملك‏مطيعى» در كلاس حاضر نشده بود و كسانى كه ميدانستند او در شمال است، مى‏گفتند: امروز ديگر نمى‏تواند خودش را برساند. استاد حسن گفت: به جدّم قسم مى‏آيد! نگو كه ملك‏مطيعى از اتوبوسى كه در ميانه‏ى‏ راه به خاطر برف شديد گردنه‏ى كوهين در مسير قزوين گير كرده بود، پياده‏ شده و چند نفر از اين قُلدرها را هم اغفال كرده و گفته: پياده مى‏رويم; مقصد همين بغل است! بعد راه افتاده بود و آمده بود اينور گردنه. ما در كلاس‏ ميرخانى كه بوديم، ناگهان استاد انگار بهش الهام شود، گفت: محمد ملك‏مطيعى الاَّن رسيد به دروازه‏ى‏ دولت و قدرى بعد گفت: رسيد به بهارستان. و قدرى بعد گفت: الاَّن است كه‏ در را باز كند و بيايد داخل! در همين احوال ناگهان در باز شد و يك «آدم برفى» وارد شد! كه همان ملك‏مطيعى بود!
-------------------------------------
مصراع هفته‏ى بعد که بايد همه‌ی خوشنويسان جلسه تحرير کنند و پيشنهاد ميثم بخشى هم بود، اين است: «ما به دور شمع رخسار حسين پروانه‏ايم» از حبيب‌الله چايچيان (متخلّص به حسان) كه من عرض‏ كردم وزنش مختل است و يساقى گفت: براى تقطيع بايد بگوييم: «ما به دورى‏ شمع» و درست مى‏شود! گفتم نمى‏شود! ابراهيم كاظمى هم كه امشب ده عدد نوار شجريان را كه از طريق امين به من رسانده بود، برايش بردم، زياد اين‏ مصراع را از نظر وزنى مشكل‏دار ندانست و با اصرار من گفت: كمَى فقط لَنگ مى‏زند!
با پرايد بخشى كه مى‏آمديم و من در عقب ماشين بين على رضائيان و ميثم‏ بخشى نشسته بودم، آهنگران گفت:
«شيخ‏محمّدى اگر همينجور پيش برود، در شصت سالگى علاّمه مى‏شود; به شرط اينكه در بذله‏گويى افراط نكند; البتّه شعرا و هنرمندان اينگونه بوده‏اند; ولى بايد اندازه نگه داشت.»

 

رضا شيخ‌ محمدی


چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳
اندر حكايت متفاوت‏نمايى دو اينترنتى!

على لشگرى يا: «شاهد صامت كلنجارهاى دو اينترنتی»، خانمى‏ پارتى‏دوست را مى‏بيند كه به رغم اينكه به «براى» مى‏گويد: «واسه‏ى» و اكسيژنِ‏ ديار شيطان بزرگ را جينگولكى وارد شش‏هايش مى‏كند، سال قمرى مى‏شمارد و توجّه به محرّم دارد و ملتمس دعاست; و شيخ كوچكِ‏ روحانى‏زاده‏اى مقيم شهر خون و قيام: قم، از آواز پريسا تمجيد مى‏كند!
اى شاهد ساكت! اى ابوفروغ!
اعتراف يك حجّت‌الاسلام و المسلمين را هم در جوار نگاهت به رفتارهاى دور از انتظار در اينترنت، بنشان که برايت خوب است:
«بعد از انقلاب، شخصى‏ها در ريش با ما مسابقه گذاشتند و ما در موى سر با آنها!»

                                                سيد ناصر قوامى، نماينده‏ىسابق قزوين در  مجلس شوراى اسلامى،  5/9/83، منزل «سيّد محسن حسينى»، داماد رضا شيخ محمّدى‏
---------------------------------------------


                               کپی اين نوشته در وبلاگ www.zpanah.persianblog.ir

 

 

رضا شيخ‌ محمدی


سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳
نقل و نقد پيام زينب ژيان‌پناه در ۱۲/۱۱/۸۳

سرکار خانم ژيان‌پناه در پاسخ به پيام حقير، در وبلاگشwww.zpanah.persianblog.ir  نوشته است:

نويسنده: زينب

دوشنبه، 12 بهمن 1383، ساعت 2:41

بابا بی خيال!!!!! آقا رضای موسيقی سنتی! من البته عشق سراج هم هستم اما آقای همسر به شدت از موسيقی سنتی فرار می کنند.اما ابی! ببينيد شعرای موسيقی سنتی شعرای حافظ و مولاناست که من شخصا بهشون ارادت دارم اما يه ذره بيشتر ادبيه تا احساساتی! مثلا «دوش می آمد و رخساره برافروخته بود....» هيچکدوم از ما ها اينجوری راجع به عشقمون صحبت نمی کنيم. زبون ابی زبون يه عشق قشنگ زمينيه! «کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری....» آدم وقتی گوش ميکندش ياد عشق های قشنگ و ناز می افته آدم يه جورايی احساس جسنگولی بهش دست ميده ولی شعرای شاعرای بزرگ ما همش شعرای عشق های ليلی و مجنونی و دوری و فراقی و اين حرفاست که مال دوره بابابزرگای ما بوده! اشتباه نشه منظورم! منظورم اينه که با اون شعرا بابا بزرگای ما عاشق می شدن و با همون عاشقی ميکردن و با همون زبون هم عشقشون رو بيان می کردن چون کلمه عشق ممنوعه بود وفقط توی شعرای حافظ پیدا میشد و خیلی در پرده بود اما امروز مابا خانوم گل آی خانوم گل بيشتر ياد عشق می افتيم!!! گرچه من چاکر حافظ هم هستم و البته يقين دارم که می هم ميخورده اما حافط الان برای من يه اسطوره عشقيه تا يه مدل واقعی! در ضمن اينقدر افه کلاس رقص و آوازتون رو نياين وبرين بشينين يه ذره عبادت کنين! به علی آقا هم سلام مخصوص برسانيد!

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


در پاسخ عرض می‌کنم:
بخشى از مشكل موسيقى پاپ، به كلام آن برمى‏گردد كه معمولاً ساده، فاقد معمّا و توأم با اشارات مستقيم است; به اينكه مثلاً اون شب چه خوشگل شده‏ بودى و من ديوونه‌ی نگاتم و از اين حرف‌ها. موسيقى اصيل، يك پايش در ادبيّات اصيل است و در چنين ادبيّاتی، ما راحت‏طلبى نداريم. بايد در اين حوزه، لقمه را دور دهان بگردانيم‏ و به جاى اينكه بگوييم: « از بس مى‏خوامت روى پام بند نيستم» بگوييم: «شيطنتم رفته به جلد شراب!».
اين دوری‌گزينی از راحت‏طلبى را خوانندگان وبلاگ‏ شما - از جمله حضرت علی لشگری - هم دارند. اگر نداشتند، وبلاگ شما انتخابشان نبود; چون شما هم‏، مبتذل‏نويس و سطحى‏نگر نيستيد; با «عبدالكريم سروش» زندگى مى‏كنيد و در  همين نوشته‌های پرطرفدارتان، تكنيك‏هاى ادبى را - البتّه بدون اينكه توى‏ بوق كنيد - بكار مى‏بريد. همين امر باعث مى‏شود كه خود بنده يعنى رضا شيخ‏محمّدى با اندكى سختگيرى بر خود، خواندن وبلاگ شما را بر بی‌شمار وبلاگى كه در همين سايت وجود دارد، ترجيح دهم; وبلاگ‏هايى كه در آنها مُشتى كاربر سهل‏نگار (با سهل‏انگار اشتباه نشود) به وضوح و بى‏پرده، مناسبات سكس خود را توضيح مى‏دهند و توصيف مى‏كنند. نه كه‏ من داستان پورنوگرافی بدم بيايد; خير! من اگر هم بخواهم در اين حيطه وبلاگى را بخوانم، سعيم اين است که وبلاگى را لود كنم كه در مقام داستان‏پردازى كار خاصّى در آن شده باشد و نويسنده‏اش نگاه هنرمندانه‏اى به موضوع انداخته باشد.
در مصراع «شيطنتم رفته به جلد شراب» كشف و نگاه شاعرانه‏اى وجود
دارد; چرا كه معمولاً اين شراب است كه به نوشنده مستى مى‏دهد و در اين‏
مصراع، جناب شاعر - كه خود بنده باشم! و باز هم جسارتاً به جاى عبادت، دارم اين بار افه‏ى شاعرى مى‏گذارم! - مى‏گويد: دقيقاً برعكس! اين شراب‏ است كه از شيطنت من وام مى‏گيرد.
در موسيقى پاپ به حكم اينكه براى كسانى توليد مى‏شود كه حال و حوصله‏ى حلّ معمّا را ندارند، عموماً اين تكنيك‏هاى ادبى يافت نمى‏شود.
مشكل ديگر موسيقى پاپ، به نوع اداى نغمات از سوى خوانندگانش باز مى‏گردد. تيپ‏زنى اين خوانندگان به صورت اجق‏وجق و با استفاده از آرايش و مدل موى دخترگول‏زن و زرق و برق‏هاى بدوى و لوس‏خوانى و در زير نورپردازى‏هاى تند در روى سِن به اين سو و آنسو رفتن، صورت می‌گيرد. در حالى كه خانم «پريسا» روی تشک کنسرت، ثابت مى‏نشيند و چشم‏هايش‏ را مى‏بندد و غزلى از شمس مغربى يا كمال خُجند و يا تصنيفى از عارف‏ قزوينى با شعر ملك‏الشّعراى بهار مى‏خواند و مجموعه‏ى حال و هوا جدّى‏ است و جاى پايكوبى و سوت‏زنى و لات‏بازى و عربده‏كشى نيست. وقتى‏ گروه داريوش طلايى يا رضا شفيعيان يا پرويز مشكاتيان در كنسرتى به‏ خوانندگى «فاطمه واعظى» - كه اسم واقعى همين بانو پريساست - ضرب‏هاى‏ ريتميك مى‏زنند، حاصل كار اعصاب‏خوردكن نيست و گوروپ‏گوروپ توى‏ گوشَت صدا نمى‏كند و در عين اينكه بشگن‏زاست، هرزه‏درا نيست; بلكه‏ همچنان كه در پيام قبل اشاره كردم، «ريشه» دارد و اين ريشه را كه درون خاک، تعقيب‏ مى‏كنى، مى‏بينى گره خورده به معمارى مسجد شيخ لطف‏الله و نگارگرى‏ كمال‏الملك و كتيبه‏نويسى ميرزا غلامرضا اصفهانى در سردر مسجد سپهسالار تهران و مى‏خواهم حتّى عرض كنم: مى‏رود در يك جاهايى‏ مى‏خورد به کلام خدا و همان دعاى جوشن‏كبيرى كه در ماه رمضان در وبلاگتان به فرازهايى از آن اشاره‏ى قشنگى كرديد.
لذّت و بهره‏وری شما از موسيقى مايه‏دار اين سامان، وقتى مضاعف مى‏شود كه ترجيحاً اهل فن هم باشيد و بدانيد كه خواننده‏ى خوبى مثل «حميدرضا نوربخش» دارد كدام دستگاه موسيقى را اجرا مى‏كند؟ شور مى‏خواند يا همايون يا راست‏پنجگاه؛ و چه شعرى مناسب كدام دستگاه است و هر بيت و مصراعى را در كدام «گوشه» بايد خواند تا خوشگل از كار درآيد و پيام شعر بهتر منتقل شود و آنقدر خوب پردازش شود كه انگار نه انگار که حرف شاعر معاصر با پدربزرگتان كه حرف‏ دل همين خواننده‌ای  است که در اين لحظه دارد آواز می‌خواند. بنابر اين نگو كه اين شعر، حرف ما نيست و ما اينگونه‏ «ريپورت عاشقى» نمى‏دهيم كه اتّفاقاً اگر مسلّط به زير و بم موسيقى دستگاهى ايران باشى‏ و دوازده دستگاه و مقام موسيقى ايرانى را بدانى و با علم و دانش پا در اين‏ وادى بگذارى، دقيقاً مى‏توانى حسّ و حالت را با همين مديوم، بيان كنى.
و عجبا كه عمده‏ى فرآورده‏هاى اصيل در هر رشته‏ى هنرى (خوشنويسى،
سينما، نقّاشى، رمان، ادبيّات داستانى و...) از ويترين‏هايى كه سر هر كوى و برزن در معرض ديد توده‏ى مردم قرار دارد، فاصله دارد و در پس و پشت‏ها نگهدارى مى‏شود. زرق و برقش كمتر است و قيمتش فزونتر. يك قطعه‏خطّ شكسته‏نستعليق با رنگ دخترپسند و مضمون زوديابِ «على جان دوستت دارم» كه با تذهيب و نقّاشى با رنگ‏هاى تند همراه شده و لايه‏اى از سليفون برّاق رويش را پوشانده‏ است، دويست تا تك تومان قيمت دارد; در حالى كه يك تابلو با مركّب مشگى‏ و با مضمونى كه همان عشق به على(ع) را بدون ناز و ادا و با يك تذهيب ملايم‏ ابراز كرده است و حاصل قلم نستعليق‏نويس استاد «غلامحسين اميرخانى» - هنرمند خوشنويس و اصالت‏گراى اين ديار است - 500 هزار تومان در خيابان‏ منوچهرى تهران در معرض فروش قرار مى‏گيرد. (و محض اطّلاع عرض كنم‏ كه اين تابلو چند ماه قبل از سوى حقير خريدارى مى‏شود و به مجموعه‏ى‏ شخصى‏ام راه مى‏يابد. اين هم مجالی برای اينکه افه‌ی مجموعه‌داربودنم را هم بگذارم!)
موسيقى اصيل، يك پايش در ادبيّات اين مرز و بوم است و وقتى مى‏گويم‏
ادبيّات، فقط شعراى قديم را قصد نكرده‏ام. «سيمين بهبهانى» را هم به حساب‏ مى‏آورم; آنجا كه مى‏گويد: «ستاره ديده فرو بست و آرميد بيا / شراب نور به‏ رگ‏هاى شب دويد بيا!» و اين غزل آنقدر خوب سروده شده كه شجريان‏ آن را خوانده است و اتّفاقاً من دقيقاً حسم اين است که در اين غزل، يک عاشق معاصر، دارد معشوقش را پيج می‌کند!
فرهيختگى و فكوربودن به همان دليل ما را به سمت‏ موسيقى شجريان و اركستر فرامرز پايور (حتّى با عشوه‏هاى ويولون‏هايش) مى‏كشاند كه به معمارى و كاشى‏كارى مسجد كبود تبريز و قالى‏هاى‏ دست‏بافت كاشان، كشش باطنى داريم.
البتّه موسيقى شادى‏زا از نوع مصرفى در مولودی‌خوانی‌ها و عروسى‏هاى ما - كه طالب هيجان‏ متراكم در ساعات خاصّى هستيم كه يك باشگاه عروسى را كرايه كرده‏ايم - هم‏ مقبول است. خود من اگر به چنين مجالسى دعوت شوم، شايد همراه با خواننده‏ى جلف محفل، كف هم بزنم; ولى اين همراهى را يك حركت قابل‏ تعريف در خصوص موسيقی نمى‏شمرم. موسيقى مطلوب - كه برای تهيّه‌ی بليتش حاضرم از نان شب بزنم؛ مانند کنسرت سال گذشته‌ی شجريان به يادبود زلزله‌ی بم در تالار کشور که ۲۰ هزار تومان برايم آب خورد - بايد سنگين، موقّر، فنّى و عميق باشد; با اشارات پى‏درپى به معانى‏ والا; تا هم حلال‏بودن شرعيش مشكوك نباشد و هم با نماز عيد فطرى كه در وبلاگت به آن ابراز اشتياق كردى، كوك باشد و هم تا مدّت‌ها پُزش را بدهم!
نوار «صبح مشتاقان» خواننده‏ى خوبى مثل «على جهاندار» (از برترين‏
شاگردان استاد محمّدرضا شجريان) را گوش كن تا ببينى چگونه از تمام‏
نوت‏ها و پرده‏ها در مايه‏ى «ابوعطا» سود مى‏برد و بدون حركت در سطح‏
هيجانات قشرى مردم، از همان عشق نازى كه مى‏گويى، مى‏گويد. اگر عشق‏ حتّى از نوعِ به قول تو ممنوع باشد، گزارشش بايد محجوب باشد.

 

رضا شيخ‌ محمدی


یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳
نقل و نقد کلام خانم ژيان‌پناه

خانم زينب ژيان‌پناه در پيام ۹ بهمن ۸۳ خود در وبلاگش  www.zpanah.persianblog.ir آورده است:

... عيد غدير آقايون واسه حکومت خودشون تبليغ می کنن و چهارتا ديوونه تو مهديه تهرون بلندگوی بيسيم دست ميگيرن و مث خواننده های خارجی مثلا مولودی ميخونن! و دو تا مرد با قباحت تمام همش عشوه ميان و.... اونقدر که اين صحنه ها مشمئز کننده است فيلم های gayها نيست! ماه محرم هم عربده ميزنن و دو ماه مردم رو از تلويزيون ديدن محروم ميکنن و مردم به ماهواره و ... پناه ميبرن.
---------------------------------

اولا كه شما می‌تونيد كل مطلب ايشون رو بخونيد تا قضاوت يكطرفه نكرده باشيد. دوماٌ بنده در ذيل پيام ايشون و در وبلاگشون اين جواب را نوشته‌ام كه عيناٌ در وبلاگ خودم هم درج می‌كنم:

با توجه به اينكه بنده دوره‏ى رديف آوازى موسيقى سنّتى را با رنج بسيار در شهر مقدس قم گذرانده‏ام و در حال حاضر تمرين مستمر با نوازندگان‏ خوب اين شهر دارم و چه بسا اقدام به انتشار نوار هم بكنم، به خودم حق‏ مى‏دهم كه فراتر از يك شنونده‏ى عادى و عامى در اين باب قضاوت‏ كارشناسى كنم و اين قضاوت، عبارت از اين است كه موسيقى پاپی که «ابي» ارائه می‌کند، دوزار هم‏ قيمت و اعتبار ندارد. خب؟... اما در عين حال وقتى شما در يكى از پيام‏هاى قبلى‏تان با شور و هيجان از خواننده‏ى محبوبتان «اميد» ياد كرديد و ابراز فرموديد كه در كنسرت ايشون آنقدر جيغ زده‏ايد كه گلوى مباركتون گرفته، برآشفته نشدم; چون تصوّرم اين بود كه يك موسيقى نازل و به زعم من فاقد ريشه و انديشه، همينقدر كه يك انسان رو ذوقزده می‌کنه، پس خوبه. حالا عرض من اين است‏ كه بگذاريد همان چهارتا به خيال شما ديوونه و از گِى‏بدترِ مهديّه هم يك‏ مشت آدم مثل شما و ما رو سر كيف بيارن. ايرادى داره؟

 

رضا شيخ‌ محمدی


پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳
توصيه‌ی لشگر خنده برای جذب و جلب هنرجوی خوشنويسی

تُركـه با «لشگر» خنده گفتــا:
                               بده فرزنـــــد مرا پنـــد كمى‏
بلكه خطّـاط شود عين خودت‏
                               از يَـــم خـط ببــرد بهره نمى‏
سيــر با كشتـــىِ ارباب هنــر
                               بكُنـــد؛ يا سفــرى با بلمــى‏
ظلـم بر خود نكند در اين سِن‏
                               كه بود وقت‏ كُشـى بدستمـى‏
لشـگر خنـده دَم گيــمْ‏ نتــــى
                                ‏پســر ترك‏زبان يافت همـى‏
بهر اصلاح پسر ديد كه هست‏
                                فرصت مقتضـى و مغتنمـى‏
مختصر لاله‏ى گوشش پيچـاند
                                تا دهـد گوش به انـدرزْ دمى‏
گفت: از غصّـــه‏ى امثال شما
                                سينـه مـالامـالامـالِ غمــى‏
عمر تو قيمت دارد، حيف است:
                                توى اين كافـى‏نِـت‏ها بلَمى‏
قلمى بين دو انگشتــــــت گير
                                كه بود بيـن دو پايـت قلمى!

                                                   ۷ و ۸/۱۱/۸۳

 

رضا شيخ‌ محمدی


چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳
آشنايی با لهجه‌ها: ۱. لهجه‌ی قمی

ــــــــــــــــــــــ
لهجه‏ى قمى:
ـــــــــــــــــــــــ

1. مالِ تُـنِه؟ = آيا مال توست؟
2. سينْـزَه = سيزده‏
3. بِشِتْ = بهِت = به تو
4. همسادِه = همسايه‏
5. كِشِ ديوار = كنار ديوار (اين 5 مورد از زبان مهدى على‏بيگى)
6. شِت كردن = ولو كردن‏
7. قُـلْف = قفل‏
8. عذرش خواسته است = عذرش پذيرفته است. (از زبان على بخشى‏ خطّاط در 23/4/83)
9. مُك = كامل و خالص (از زبان على علمدارى در 29/4/83 در كنار سدّ سنجگان قم)
10. تِلنْگ = باد شكم. شاعر گويد:
سلامَلِكُم مُشرَّف / تو بودى تلِنگِت در رَف؟
(از زبان حسين ميرزايى در 26/6/83 در برابر در كوچه‏ى منزل اجاره‏اى‏ مهدوى و فرداى انتخابش به عنوان بازرس انجمن خوشنويسان قم)
11. لَهَر = يُـقُر و گُنده و به قول آقای قلعه‏برِ آهنگر: هُـتُره!
(اصطلاح لَهر را در 26/6/83 از زبان فاطمه خواهرم به نقل از مادر سيد محسن حسينى دامادمان شنيدم.)
12. سگ‏سارخون = شلوغ و پرتزاحم و ترافيك. حسين نادرى بنگى‏مزاج‏ مدير داخلى انجمن خوشنويسان در 10/7/83 تعريف مى‏كرد:
رئيس‏اسمال‏ رفته بود مكّه. وقتى برگشت، از او پرسيده بودند: چه خبر؟ گفته بود: آنجا هم‏ جاست؟ سگ‏سارخون!
13. اُهُـرّو = تابِ بازى بچّه‏ها.
14. آونگون = آويزان‏
15. هِشِــبِلاّ = آبكش.
16. فِتِـلْفورت = پطرزبورگ‏!
(چهار مورد فوق از على معماريان - خوشنويس قمی - در 6/8/83 در انجمن خوشنويسان قم‏ كه حسين نادرى هم كمكش مى‏كرد.)
17. اميرميثم سلطانى در 16/8/83 گفت: پايين‏شهرى‏هاى قم به ماشين‏ تخليه‏ى چاه مى‏گويند: «اَنْ‏كَش!». يك بار يك نفر از اين بچّه‏مچّه‏هايى كه‏ مأمور شده بود برچسب‏هايى يكى از اين تخليه‏ى چاهى‏ها را در سمت‏ خيابان آذر و محلّه‏هاى لات‏نشين به ديوار بزند، تعريف می‌كرد: وقتى يكجا بردم‏ به ديوار بچسبانم، كسى مرا ديد و گفت:
نمى‏خاد اينجا بچسبونى. ما خودمون «اَن‏كَش» داريم!
يك بار هم هفته‏ى قبل ميثم در تماس تلفنى‏اش اين تعبير را از يكى از اين‏ لات‏ها نقل كرد:
«گُه به او ريختت اَنْ‏دونى!»
18. « هوا گُـه مگسيه! » منظور اين است كه ابرى و در معرض باران است!
19. « صبح عين دُمب اسب بارون ميومد! »
دو تعبير فوق از زبان يك لات‏منش بنگى‏مزاج و از دوستان اوس اميرِ (نماكار منزل ما) كه در 3/9/83 آمد سر كار ما و امير سريع رفت قايم شد و گفت:
«اى واى مَمليه! من نيستما!»
20. « تُـك‏كردن قلم » = منظور تراشيدن سرِ قلم خوشنويسى است. 3/9/83
21. « وازَد شدن » = زده شدن، دل‏زده شدن از يك كار. 28/10/83 از زبان‏ آقاى داوود چاووشى استاد آوازم.

 

رضا شيخ‌ محمدی


چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳
يک چرا!

در عجبم چرا با وجود اينکه اينقدر فنّی و حرفه‌ای می‌نويسم، وبلاگم خلوت است؟

 

رضا شيخ‌ محمدی