|
وبلاگ رضا شيخ محمدى |
|
دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤
به اين وبلاگ سر بزنيد!
شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
فعلا در اين وبلاگها مینويسم!
تا اطلاع ثانوی در اين وبلاگها مینويسم: سهشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
ذوقزدهی کشف يک وبلاگ خوبم!
هشتم خرداد در راه است كه وقتى بيايد، نويسندهاى كه من باشم، چهلساله خواهم شد; ولى پستهاى بىكامنتم در اين وبلاگ، نشانهى ناكامى من در رواننويسى و جلب خواننده است. شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
مجمع التّقريب بين الدّين و البيدينی!
اين شير بىيال و دمى كه شما فرموديد، يك دين گزينشی و به قول قرآن «يؤمن ببعض و يكفر ببعض» است كه به جاى اينكه شما پيرو آن باشيد و به شما خط بدهد، پيرو شماست و از شما خط مىگيرد. پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤
نقل و نقد کلام خانم «زينب ژيانپناه»
سرکار خانم «زينب ژيانپناه» در کامنتی که برای من در پيام قبلم گذاشته است، آورده:
در پاسخ خانم ژيانپناه میگويم: از مترهاى ارزش و اخلاقيّاتى كه در نوشتههاى من وجود دارد، گفتهاى. اجازه بده راحت راجع به طبقهاى كه گمان مىكنم به آن تعلّق دارى، بگويم. حسّ من اين است كه در اين طبقه، افراد، با آنكه دل خوشى از تقيدات دست و پا گير دين ندارند، به دلايلی صريحا ابراز نمىكنند كه مسلمان نيستند و خدا كشك است و قابل شك! برعكس اصرار دارند كه بگويند ما دينداريم و نماز، خيلى قشنگ است و دعا و سفرهى نذرى خيلى خوشگل است. در عين حال مىگويند: از تعصّب و ريشمسلكى و تظاهر به ديندارى و «امر و نهى به ديگران» و آخوندبازى بيزاريم.
چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤
«يادداشت روزانه؛ ۴/۱۲/۸۳»
در منزل علی بخشی خوشنويس و مدرّس قمی هستيم و شب چهارشنبه است و شب دعای توسّل هفتگی خوشنويسان. قبل از دعا، صحبت اوقاف به ميان آمد و قديمیهای متعبّد و اهل دقّت و وقفهای عجيب و غريبی که میکردند. علی رضائيان نقل کرد: شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤
«يادداشت روزانه؛ ۲۶/۱/۸۴»
26/1/84. جمعه است و صبح در جلسهى مدرّسين انجمن خوشنويسان شركت كردم. استاد آهنگران هم براى اوّلين بار در اين جلسات حضور يافته بود. در خلال جلسه و قبل از ورود به اصل مطلب كه بررسى و تحليل چليپايى بود كه مدرّسين نوشته بودند، بحث بر سر مركّب خوب كه بتوان با آن آثار مرغوب توليد كرد، به ميان آمد. محمّدتقى اسدى نقل كرد:
دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤
رابطههای غيرخدايی که به گه کشيده میشود!
۲۴/۱۲/۸۳. رابطهام با حميد سعادتخواه و هادى رضايى به شدّت ريپ مىزند و تصوّرِ پيشرفت آنها در کلاس آواز استاد چاووشی - با آنكه به وضوح نقاط ضعف آوازشان پيداست - دلخورم مىكند; مضافاً بر اينكه حس مىكنم به من چپ نگاه مىكنند و به قول بعضىها «سرِ نخواستنم دعوا دارند.»
پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳
تخلّیگاه احساس!
يادآوری: دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳
شوخیهای افسارگسيختهی من!
يادداشت روزانه ۱۶/۱۲/۸۳. امروز افتتاح نمايشگاه خوشنويسى در دانشگاه علوم قضايى قم بود؛ دانشگاهی در جادهى قديم تهران كه زير نظر دانشگاه تهران است و رياستش با روحانيی به نام دكتر محسن رُهامى است که در قضيهی کوی دانشگاه، وکيل دانشجويان بود. به همراه حسن اعرابى خوشنويس و علی معماريان و على رضائيان و تنى چند از خانمهاى هنرجو و مدرّس خوشنويسى از جمله حكيمه پوريزدانپرست، در محل نمايشگاه حاضر شديم و با شيرکاکائو و شيرينی پذيرايی شديم. اين نمايشگاه، ادامهی نمايشگاه خوشنويسی خوشنويسان قمی بود که در «نگارخانهی فرهنگ» وابسته به ارشاد قم و واقع در خيابان دورشهر به مناسبت ايّام محرّم ترتيب يافته بود. در اين نمايشگاه دوم، اثری از تابلوی خوشنويسی من نبود. «شوخیهای افسارگسيختهی من» روی لشگر خنده (حسن اعرابی) - رئيس انجمن خوشنويسان - را به من بسيار باز کرده است و او بدون اينکه کينهای از من به دل داشته باشد، به بهانهی شوخی، حالم را میگيرد؛ هر بار به گونهای. يک بار قطعهخطّی را که من نوشتهام در حضور جمع در نگارستان عروس قلم، در حوض وسط حياط نگارستان فرو میکند و ملّت میخندند. آيا من هم بخندم و وانمود کنم که حوصلهورزم و صاحب شرحصدر؟ يا داغ کنم و مثل آن دفعه که در حضور محمود لبّافان، کفاه را به هم ريختم، صندلیها و کاسه، چنگالها را ولو کنم يا داغ کنم و مثل يک دفعهی ديگر فحش خواهر، مادر که خوب بلد هم نيستم - و از گاه از اين بابت متاءسّفم که بلد نيستم - بدهم؟ يکی به من بگويد که چگونه در اينگونه مواقع، بايد مهرهام را حرکت دهم؟! آخرين شيطنت لشگر خنده اين است که تابلوی مرا از نمايشگاه خط در دانشگاه حذف کرده و اگر به او بگويی چرا؟ راحت درمیآيد که اين هم خط بود تو نوشته بودی شيخ؟ خجالت نکشيدی از خودت؟ و باز هم ملّت بخندند. اين نوع برخورد را هرگز با خوشنويسانی که جبروت دارند، نمیکند. ضمن اين که اگر به عيار هنری باشد، خيلیهای ديگر در صلاحيّت برای حذف، جلوتر از منند. مثال مناسب برای کسی که هم شوخی میکند و هم نمیگذارد لشگر خنده و امثال او سرش سوار شوند، همين «علی رضائيان» است که امروز همراه ماست. شک ندارم که لشگر خنده دل خوشی از او ندارد. (از ادامهی مطالب همين «يادداشت روزانه» میشود فهميد که اين دو نفر آبشان از يک جو نمیرود.) ولی در عين حال در خصوص او مبسوطاليد هم نيست؛ يعنی راحت نمیتواند سکّهی يک پولش کند و خلاصه در دشمنی هم به رسميّتش میشناسد! يک جبر خاص، لشگر را وامیدارد که در مقابل رضائيان دست به عصا راه برود. همين لشگر در مقابل من ماءخوذ به حيای نداشتهاش نيست و عصايی هم اگر در دست داشته باشد، راحت به سرم میکوبد؛ چون میداند که «شيخ» برای او دردسردرستکن نيست و «کتکخورش» خوب است! شيخک جان! با بذلهگويی مفرط (که همين چند هفته پيش حسن آهنگران به تو گفت: کمش کن!) بند شخصيتّت را آب میدهی و حريمی برای خود نگذاشتهای؛ آنوقت انتظار داری پاسداری حرمت و احترام تو بر ديگران واجب باشد؟ در کريدور دانشگاه قضايی با حسن اعرابى هستم. به خونش تشنهام و در عين حال نمیتوانم از او دل بکنم. يك خاطرهى بومى نقل میکند. من عاشق اينجور خاطرات هستم و زود، تند، سريع میقاپمشان. خاطراتی که معمولاً جايى چاپ نشده و متولّی درست و حسابی ندارد; در حالى كه برای نقلشدن در ذيل عناوين كلّى و درج در کتاب و استفاده بر فراز منبر چيزی کم ندارد. مطلبی که اعرابى نقل کرد، اين بود: «آقا حسن ميرهاى» يك شهروند قمى بود كه در رشتهى پهلوانى كار كرده بود و زمانى هم مسؤوليّت تربيت بدنى قم را به عهده داشت. اين فرد که كتابى هم تأليف كرده به نام «آيينهى پهلوانان» يك بار به پايتخت رفته بود تا از محمّدرضا شاه بازوبند پهلوانى بگيرد. شاه از او پرسيد: «چندم شدى؟» گفته بود: «سوم.» گفته بود: «از بين چند نفر شركتكننده؟» گفته بود: «3 نفر!» گفته بود: «لابد من هم اگر شركت مىكردم، تو چهارم مىشدى!» يادم باشد که اين مطلب را در کتاب «عسل و مثل» که زير چاپ دارم، در ذيل ضربالمثل «آدم يك چشم در شهر كوران، شاه است!» استفاده کنم. بعد از ديدار چندباره از نمايشگاه خوشنويسی، رفتيم ناهارخوری. مهمان دانشگاه بوديم. سر ميز غذا که روی کوبيده خيمه زده بوديم، بحث فروغ فرّخزاد مطرح شد. على رضائيان گفت: «در سال 76 كه دانشجو بودم، برخى افراد مريضاحوال مصمّم شدند در دانشگاه براى «فروغ» جلسهى يادبود بگيرند. من و ديگر بچّههاى حزباللّهى احساس تكليف كرديم و عزممان را جزم کردم كه مانع برگزارى اين برنامه شويم. يك سخنرانى ده دقيقهاى در جمع بچّهمذهبىها عليه برگزاركنندگان مراسم مزبور انجام دادم و بچّهها را برانگيختم تا وارد عمليّات انقلابی (به تعبير ديگری از همين علی رضائيان: سامورايی) شوند. براى اينكه كارم رنگ محقّقانه هم داشته باشد، جلوتر رفتم و در خصوص مسائل اخلاقى فروغ تحقيق كردم و حتّى با فردى كه در جريان برخى از تماسهاى غيرشرعى فروغ بود، تلفنى صحبت كردم.» حسن اعرابى پرسيد: «اين فرد كى بود؟» رضائيان نام او را به خاطر نياورد و افزود: «حتّی رفتم سراغ شاعر معاصر: على معلّم تا از او در اين باب رهنمود بگيرم. معلّم، در حوزهى هنرى، كلاس خاقانىخوانى داشت. وقتى جريان را با او در ميان گذاشتم، گفت: «فساد اخلاق فروغ، مُحرز است; ولى روا نيست شما اين حركت را بكنيد. شما بچّهحزباللّهىها اگر اين بار كوتاه بياييد، بهتر است.» به دانشگاه باز گشتم و موضعگيرى عليه مراسم يادبود فروغ را منتفى اعلام كردم. وقتی نوبت قضاوت حسن اعرابى در بارهی فروغ شد، گفت: «به نظر من فروغ بزرگترين شاعر معاصر است و اگر هم مشكل اخلاقى داشته، ما بايد در مقام داوری، بين عيار هنرى يك اثر هنرى و خُلقيّات آفرينندهى آن مرز قائل شويم و جداگانه اين دو حوزه را ارزيابى كنيم.» رضائيان گفت: «نه اتّفاقاً اينطور نيست!» بعد صحبت برخى از احوالات فروغ و از جمله كيفيّت مرگ او به ميان آمد. اعرابى گفت: «فروغ زن پرويز شاپور بود و در همان ايّام نيز اينطور نبود كه فقط با شوهرش بسر برد! رابطهاش با ابراهيم گلستان معروف است. گلستان، يک استوديوی فيلم تاءسيس کرده بود که پدرزن من که سواد زيادى هم نداشت، دكوراسيون چوبى آن را انجام داده بود. اين استوديو را بعد از انقلاب مصادره كردند؛ ولی ابراهيم گلستان، دادخواست نوشت و توانست پسش بگيرد و بعد به تلويزيون فروخت و سيمافيلمش كردند.» حسن اعرابی در جای ديگری از صحبتهايش گفت: «ماشين جيپ ابراهيم گلستان در دست فروغ بود. يك بار در يكى از چهارراههاى تهران - نزديك ميدان هدايت - يك ماشين شورلت به او زد و او با تير برق تصادف كرد و به حال موت افتاد. پدرزن من كه خانهاش در همان حوالى بود، رفت بالاى سرش و فروغ در حالى كه 35 سال بيشتر نداشت، مرد.» بعد از ناهار، رفتيم اتاق آقاى غفوريان كه قسمت امور فرهنگى دانشگاه را به عهده دارد و بنده را هم از قبل مىشناخت; چون يك بار با گروه موسيقى مهدى علىبيگى در اين دانشگاه، کنسرت اجرا كرده بوديم و من آوازخوان گروه بودم. در اتاق غفوريان، سمت بحث از فروغ به سوی سهراب سپهری چرخيد. حسن آهنگران ابراز كرد: «دكتر بهيار در تفسير اين شعر سهراب كه سنگ از پشت نمازم پيداست، مىگفت: قصّاب كاشانى شعرى دارد كه مضمونش اين است كه از بس آن دختر زيباست كه وقتى راه مىرود، فرش قالى از پشت ساقهايش پيداست! تعبير سهراب هم در همين حال و هواست.» آهنگران افزود: «صائم كاشانى كه در قيد حيات است، همسايهى ديوار به ديوار سهراب سپهرى بوده.» علی رضائيان خاطرنشان كرد: «رفته بوديم مشهد اردهال. ديدم مزار سهراب سپهرى در جاى خيلى خوبى دز نزديک مزار شهدا واقع شده و خيلىها به جاى اينكه بگويند: اِ! اينم كه اينجاست، برايش فاتحه مىخوانند! و اين هم پاداشی است که به سهراب داده شده و بیعلّت نيست.» اعرابی گفت: «در عين حال شکی نيست که سهراب مبادی آداب دينی نبوده و دست کم نماز نمیخوانده است.» غفوريان در اتاقش را بست که صدا بيرون نرود؛ انگار در محدوديّت بود. بلند شديم كه برويم. اعرابى به آهنگران - كه سالهاست ايّام را به تجرّد مىگذراند و زن دومی اختيار نکرده - گفت: «زنى قمى بگير تا غذا درست كند بگذارد جلويت!» على معماريان گفت: «بعد تو درست كنى بگذارى جلوَش!» اعرابى نكته و معناى خاصّ و خارج از محدودهى كلام معماريان را گرفت و بلند و شيطنتآميز خنديد. علی رضائيان اينجا هم حسابش را از لشگر خنده جدا کرد و آهسته و سربهپايين و تنها به حکم همراهی با جمع خنديد و زود هم جمعش کرد. یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳
دو سرودهی طنز جديد
دو سرودهی جديد طنز از ساختههای خود را تقديم میدارم؛ اميد که مورد پسند خاطرتان قرار گيرد. يادآوری میکنم که منظور از «لشگر خنده» جناب مستطاب «حسن اعرابي» خوشنويس و شاعر قمی است که فضايل عديدهای دارد که عمدهترينش صبر و تحمّل او در مقابل بنده و شعرهايی است که بر محور شخصيّت ايشان میسازم! ۲.
شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳
با تشکر از دوست گلم محمد رضايی بابت طراحی قالب جديد وبلاگم
12/12/83 است. 4 عصر رفتم نگارستان اشراق وابسته به دفتر تبليغات قم که چند روز است پُرترههاى فخرالدّين فخرالدّينى را به نمايش گذاشته است. امروز خود استاد از تهران آمده بود تا در جمع علاقمندانش صحبت کند؛ سؤال جواب بدهد و امضا بدهد. اوّلش «ابراهيم سليمانى» رياست نگارستان، صحبت كرد و در بيان سابقهى هنر عكّاسى در شهر قم از فردى به نام «باباخان» ياد كرد كه عكّاسى «فرد» را در قم به عهده داشت و آتليهاش در نزديك مسجد امام حسن عسكرى(ع) بود.
یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳
دماغ سوخته!
روز سهشنبه 27/11/83 است و روز تدريس خوشنويسیام در انجمن خوشنويسان قم. در فرصت فراغتی که هنرجويانم را راه انداختم، رفتم نزد همتايم: محمّدتقى اسدى که در اتاق ديگر مشغول تدريس خط بود و او هم داشت از بیهنرجويی مگس میپراند. مطلبی را نقل کردم که برگشت گفت: جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳
يادداشت روزانه ۲۰/۱۱/۸۳
20/11/83 است. شركت در جشن هنرمندان قمی به مناسبت دههى فجر در تالار غدير كه با موتور دندهاى شاگرد خوشنويسیام: «سيد اسماعيل علوىراد» رفتيم. وحيد معصومى برادرزادهى معصومى (شاگرد نوربخش) كه نوجوانى شبه ورژن است، صدايم كرد. (در مغازهى علىبيگى يك بار همديگر را ديده بوديم). گروه موسيقى نوجوانان به سرپرستى مصطفى سيادت برنامهاى در ماهور اجرا كرد و خيلى عالى. پسر حسن پاكدامن (مرد قمى معروف در تقليد صدا) خوانندهاش بود و تصنيف برنامه، «ايران اى سراى اميد».
چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳
اندر حكايت متفاوتنمايى دو اينترنتى!
على لشگرى يا: «شاهد صامت كلنجارهاى دو اينترنتی»، خانمى پارتىدوست را مىبيند كه به رغم اينكه به «براى» مىگويد: «واسهى» و اكسيژنِ ديار شيطان بزرگ را جينگولكى وارد ششهايش مىكند، سال قمرى مىشمارد و توجّه به محرّم دارد و ملتمس دعاست; و شيخ كوچكِ روحانىزادهاى مقيم شهر خون و قيام: قم، از آواز پريسا تمجيد مىكند!
سهشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳
نقل و نقد پيام زينب ژيانپناه در ۱۲/۱۱/۸۳
سرکار خانم ژيانپناه در پاسخ به پيام حقير، در وبلاگشwww.zpanah.persianblog.ir نوشته است:
در پاسخ عرض میکنم: بخشى از مشكل موسيقى پاپ، به كلام آن برمىگردد كه معمولاً ساده، فاقد معمّا و توأم با اشارات مستقيم است; به اينكه مثلاً اون شب چه خوشگل شده بودى و من ديوونهی نگاتم و از اين حرفها. موسيقى اصيل، يك پايش در ادبيّات اصيل است و در چنين ادبيّاتی، ما راحتطلبى نداريم. بايد در اين حوزه، لقمه را دور دهان بگردانيم و به جاى اينكه بگوييم: « از بس مىخوامت روى پام بند نيستم» بگوييم: «شيطنتم رفته به جلد شراب!». اين دوریگزينی از راحتطلبى را خوانندگان وبلاگ شما - از جمله حضرت علی لشگری - هم دارند. اگر نداشتند، وبلاگ شما انتخابشان نبود; چون شما هم، مبتذلنويس و سطحىنگر نيستيد; با «عبدالكريم سروش» زندگى مىكنيد و در همين نوشتههای پرطرفدارتان، تكنيكهاى ادبى را - البتّه بدون اينكه توى بوق كنيد - بكار مىبريد. همين امر باعث مىشود كه خود بنده يعنى رضا شيخمحمّدى با اندكى سختگيرى بر خود، خواندن وبلاگ شما را بر بیشمار وبلاگى كه در همين سايت وجود دارد، ترجيح دهم; وبلاگهايى كه در آنها مُشتى كاربر سهلنگار (با سهلانگار اشتباه نشود) به وضوح و بىپرده، مناسبات سكس خود را توضيح مىدهند و توصيف مىكنند. نه كه من داستان پورنوگرافی بدم بيايد; خير! من اگر هم بخواهم در اين حيطه وبلاگى را بخوانم، سعيم اين است که وبلاگى را لود كنم كه در مقام داستانپردازى كار خاصّى در آن شده باشد و نويسندهاش نگاه هنرمندانهاى به موضوع انداخته باشد. در مصراع «شيطنتم رفته به جلد شراب» كشف و نگاه شاعرانهاى وجود دارد; چرا كه معمولاً اين شراب است كه به نوشنده مستى مىدهد و در اين مصراع، جناب شاعر - كه خود بنده باشم! و باز هم جسارتاً به جاى عبادت، دارم اين بار افهى شاعرى مىگذارم! - مىگويد: دقيقاً برعكس! اين شراب است كه از شيطنت من وام مىگيرد. در موسيقى پاپ به حكم اينكه براى كسانى توليد مىشود كه حال و حوصلهى حلّ معمّا را ندارند، عموماً اين تكنيكهاى ادبى يافت نمىشود. مشكل ديگر موسيقى پاپ، به نوع اداى نغمات از سوى خوانندگانش باز مىگردد. تيپزنى اين خوانندگان به صورت اجقوجق و با استفاده از آرايش و مدل موى دخترگولزن و زرق و برقهاى بدوى و لوسخوانى و در زير نورپردازىهاى تند در روى سِن به اين سو و آنسو رفتن، صورت میگيرد. در حالى كه خانم «پريسا» روی تشک کنسرت، ثابت مىنشيند و چشمهايش را مىبندد و غزلى از شمس مغربى يا كمال خُجند و يا تصنيفى از عارف قزوينى با شعر ملكالشّعراى بهار مىخواند و مجموعهى حال و هوا جدّى است و جاى پايكوبى و سوتزنى و لاتبازى و عربدهكشى نيست. وقتى گروه داريوش طلايى يا رضا شفيعيان يا پرويز مشكاتيان در كنسرتى به خوانندگى «فاطمه واعظى» - كه اسم واقعى همين بانو پريساست - ضربهاى ريتميك مىزنند، حاصل كار اعصابخوردكن نيست و گوروپگوروپ توى گوشَت صدا نمىكند و در عين اينكه بشگنزاست، هرزهدرا نيست; بلكه همچنان كه در پيام قبل اشاره كردم، «ريشه» دارد و اين ريشه را كه درون خاک، تعقيب مىكنى، مىبينى گره خورده به معمارى مسجد شيخ لطفالله و نگارگرى كمالالملك و كتيبهنويسى ميرزا غلامرضا اصفهانى در سردر مسجد سپهسالار تهران و مىخواهم حتّى عرض كنم: مىرود در يك جاهايى مىخورد به کلام خدا و همان دعاى جوشنكبيرى كه در ماه رمضان در وبلاگتان به فرازهايى از آن اشارهى قشنگى كرديد. لذّت و بهرهوری شما از موسيقى مايهدار اين سامان، وقتى مضاعف مىشود كه ترجيحاً اهل فن هم باشيد و بدانيد كه خوانندهى خوبى مثل «حميدرضا نوربخش» دارد كدام دستگاه موسيقى را اجرا مىكند؟ شور مىخواند يا همايون يا راستپنجگاه؛ و چه شعرى مناسب كدام دستگاه است و هر بيت و مصراعى را در كدام «گوشه» بايد خواند تا خوشگل از كار درآيد و پيام شعر بهتر منتقل شود و آنقدر خوب پردازش شود كه انگار نه انگار که حرف شاعر معاصر با پدربزرگتان كه حرف دل همين خوانندهای است که در اين لحظه دارد آواز میخواند. بنابر اين نگو كه اين شعر، حرف ما نيست و ما اينگونه «ريپورت عاشقى» نمىدهيم كه اتّفاقاً اگر مسلّط به زير و بم موسيقى دستگاهى ايران باشى و دوازده دستگاه و مقام موسيقى ايرانى را بدانى و با علم و دانش پا در اين وادى بگذارى، دقيقاً مىتوانى حسّ و حالت را با همين مديوم، بيان كنى. و عجبا كه عمدهى فرآوردههاى اصيل در هر رشتهى هنرى (خوشنويسى، سينما، نقّاشى، رمان، ادبيّات داستانى و...) از ويترينهايى كه سر هر كوى و برزن در معرض ديد تودهى مردم قرار دارد، فاصله دارد و در پس و پشتها نگهدارى مىشود. زرق و برقش كمتر است و قيمتش فزونتر. يك قطعهخطّ شكستهنستعليق با رنگ دخترپسند و مضمون زوديابِ «على جان دوستت دارم» كه با تذهيب و نقّاشى با رنگهاى تند همراه شده و لايهاى از سليفون برّاق رويش را پوشانده است، دويست تا تك تومان قيمت دارد; در حالى كه يك تابلو با مركّب مشگى و با مضمونى كه همان عشق به على(ع) را بدون ناز و ادا و با يك تذهيب ملايم ابراز كرده است و حاصل قلم نستعليقنويس استاد «غلامحسين اميرخانى» - هنرمند خوشنويس و اصالتگراى اين ديار است - 500 هزار تومان در خيابان منوچهرى تهران در معرض فروش قرار مىگيرد. (و محض اطّلاع عرض كنم كه اين تابلو چند ماه قبل از سوى حقير خريدارى مىشود و به مجموعهى شخصىام راه مىيابد. اين هم مجالی برای اينکه افهی مجموعهداربودنم را هم بگذارم!) موسيقى اصيل، يك پايش در ادبيّات اين مرز و بوم است و وقتى مىگويم ادبيّات، فقط شعراى قديم را قصد نكردهام. «سيمين بهبهانى» را هم به حساب مىآورم; آنجا كه مىگويد: «ستاره ديده فرو بست و آرميد بيا / شراب نور به رگهاى شب دويد بيا!» و اين غزل آنقدر خوب سروده شده كه شجريان آن را خوانده است و اتّفاقاً من دقيقاً حسم اين است که در اين غزل، يک عاشق معاصر، دارد معشوقش را پيج میکند! فرهيختگى و فكوربودن به همان دليل ما را به سمت موسيقى شجريان و اركستر فرامرز پايور (حتّى با عشوههاى ويولونهايش) مىكشاند كه به معمارى و كاشىكارى مسجد كبود تبريز و قالىهاى دستبافت كاشان، كشش باطنى داريم. البتّه موسيقى شادىزا از نوع مصرفى در مولودیخوانیها و عروسىهاى ما - كه طالب هيجان متراكم در ساعات خاصّى هستيم كه يك باشگاه عروسى را كرايه كردهايم - هم مقبول است. خود من اگر به چنين مجالسى دعوت شوم، شايد همراه با خوانندهى جلف محفل، كف هم بزنم; ولى اين همراهى را يك حركت قابل تعريف در خصوص موسيقی نمىشمرم. موسيقى مطلوب - كه برای تهيّهی بليتش حاضرم از نان شب بزنم؛ مانند کنسرت سال گذشتهی شجريان به يادبود زلزلهی بم در تالار کشور که ۲۰ هزار تومان برايم آب خورد - بايد سنگين، موقّر، فنّى و عميق باشد; با اشارات پىدرپى به معانى والا; تا هم حلالبودن شرعيش مشكوك نباشد و هم با نماز عيد فطرى كه در وبلاگت به آن ابراز اشتياق كردى، كوك باشد و هم تا مدّتها پُزش را بدهم! نوار «صبح مشتاقان» خوانندهى خوبى مثل «على جهاندار» (از برترين شاگردان استاد محمّدرضا شجريان) را گوش كن تا ببينى چگونه از تمام نوتها و پردهها در مايهى «ابوعطا» سود مىبرد و بدون حركت در سطح هيجانات قشرى مردم، از همان عشق نازى كه مىگويى، مىگويد. اگر عشق حتّى از نوعِ به قول تو ممنوع باشد، گزارشش بايد محجوب باشد.
یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳
نقل و نقد کلام خانم ژيانپناه
خانم زينب ژيانپناه در پيام ۹ بهمن ۸۳ خود در وبلاگش www.zpanah.persianblog.ir آورده است: ... عيد غدير آقايون واسه حکومت خودشون تبليغ می کنن و چهارتا ديوونه تو مهديه تهرون بلندگوی بيسيم دست ميگيرن و مث خواننده های خارجی مثلا مولودی ميخونن! و دو تا مرد با قباحت تمام همش عشوه ميان و.... اونقدر که اين صحنه ها مشمئز کننده است فيلم های gayها نيست! ماه محرم هم عربده ميزنن و دو ماه مردم رو از تلويزيون ديدن محروم ميکنن و مردم به ماهواره و ... پناه ميبرن. اولا كه شما میتونيد كل مطلب ايشون رو بخونيد تا قضاوت يكطرفه نكرده باشيد. دوماٌ بنده در ذيل پيام ايشون و در وبلاگشون اين جواب را نوشتهام كه عيناٌ در وبلاگ خودم هم درج میكنم:
پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳
توصيهی لشگر خنده برای جذب و جلب هنرجوی خوشنويسی
تُركـه با «لشگر» خنده گفتــا:
چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳
آشنايی با لهجهها: ۱. لهجهی قمی
ــــــــــــــــــــــ
چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳
يک چرا!
در عجبم چرا با وجود اينکه اينقدر فنّی و حرفهای مینويسم، وبلاگم خلوت است؟
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
